برای آنهایی که سراغ میگرفتند
صبح بعد از ناشتا، مادر لباس مناسب تن بچهها کرد و گفت: «میخواهم ببرمتان سر مزار بابا حسن.» دستشان را گرفت و از بوشهر به برازجان رفتند. قبرستان سوت و کور بود. قبرهای سیمانی ساده کنارهم ردیف شده بودند. مادر سر یکی از قبرها که مثل بقیه بود نشست. روی دوتا قبر مجاور نوشته بود: «شهید گمنام، شهادت 64.»
یکی قبر عمو حسین بود و دیگری قبر بابا حسن. عمو حسین از اول جنگ رفته بود جبهه. دیپلمه بود و در جبهه به رزمندهها درس میداد. او پدر را هوایی میکرد. هربار مهمات میخواستند و میبایست وسایل جنگی از اینور به آنور آب ببرند، عمو خبر میداد و پدر با لنجش میرفت. بار آخر باهم سوار لنج بودند که یک گلوله توپ به لنج خورُد و هیچ چیز از آنها و لنج نمانًد. این قبرها نمادین بودند. قبرهای نمادین که پدربزرگ برای دو پسرش ساخته بود و مادر و زن عمو بالای سرشان عکس شوهرهایشان را گذاشته بودند. مادربزرگ تا موقع مرگش منتظر برگشتن دو پسرش بود. یک صندوق کوچک پر از سکه و پول برایشان کنار گذاشته بود. زن عمو که ازدواج کرد براش پیغام فرستاد: «اگر حسین برگردد چه کار میکنی؟» زن عمو تازه ازدواج کرده بود که خبر شهادت حسین آمد. مادر هر ماه میآمد سر این قبر که چیزی داخلش نبود. با چه دقتی میشستش و مینشست و گریه میکرد. هر سال عکس داخل قاب فلزی بالا سر را که کنارش یک گلدان جوش دادهبودند عوض میکرد و گرد و غبارش را پاک میکرد.
اینها را حنانه دوبار دید. چون دوبار بیشتر سر مزار نرفت. هیچ احساسی نسبت به آن قبر نداشت، نه بار اول که ده سال بیشتر نداشت و نه هیچ وقت دیگر. آن عکس و حتا اسم پدر هم حالتی در دلش ایجاد نمیکرد. بارها فکر کرده بود درک نکردن محبت پدری برای فرزند سختتر است یا برای پدر؟ و به خودش حق میداد. بیشتر وقتی در مدرسه همکلاسیها با نگاههایشان تحقیرش میکردند، نبود پدر آزارش میداد و هرچه بزرگتر میشد این سنگینی را بیشتر حس میکرد.
بخشی از کتاب حنانه
راستش خودم هم نمیدانم چرا کتاب حنانه تاکنون تجدید چاپ نشده بود. با اینکه متقاضی داشت و بارها درخواست پیش خرید داده بودند. اما بالاخره سدّ شکست و چند هفته پیش باز هم چاپش کردند! البته احتمالا فقط فروشگاه روایت میفروشد.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥٠ ق.ظ توسط مریم برادران
