تاریخ
میخواستند تاریخچه روایت را ضبط و ثبت کنند. نوبت آقای «ع» بود که بگوید. من هم سر مصاحبه بودم. آقای «ع» شروع کرد و از قبل از ورودش به آنجا گفت و اینکه چه شد که آمد و چه کرد و .... بین مصاحبه، آقای «ح» جهت یادآوری گفت: راستی اون وقتی که فلان کار را کردیم و ... آقای «ع» با تعجب پرسید: تو که اون موقع نبودی، چنین چیزی را از کجا میگویی؟ آقای «ح» خیلی جدی گفت: چرا، «ع» جان بودم.
من هم یادم بود که او خیلی بعدتر از من پایش به روایت باز شد. چه برسد به آن زمانی که داشتند حرفش را میزدند. احساس میکردم آقای «ع» کمی گیج شده. با خنده و نگاهی پرسشگر به من نگاه کرد. من هم خندیدم و سری تکان دادم. او هم کمی مکث کرد و بعد گفت: باشه. خلاصه ....
و من آنروز فهمیدم که تاریخ چطور تحریف میشود.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠٠ ب.ظ توسط مریم برادران
