تو که میآیی؟
دیشب مراسم خداحافظی بود؛ خداحافظی بچه های گروه مجلات همشهری با آقای قنواتی. هرچند که با خنده و شوخی و گپ و گفت و خورد و خوراک همراه بود، اما مثل هر خداحافظی دیگری، غم انگیز هم بود. حوزه فرهنگ همیشه پر تنشترین و سختترین حوزه ای است که مدّعی هم کم ندارد. اما اینکه بشود کاری گُل کند و مستدام بماند جای شگفتی دارد. چند وقتی بود که داشتم فکر میکردم مثل اینکه اتفاقات سیاسی آنقدر درشت شدهاند که کسی به فرهنگ کاری ندارد و چه موفع خوبی برای بعضی فعالیتهای فرهنگی حسابی!
دور و برم را که نگاه میکنم، با همه تلخیها باز هم جای امید هست. درست که این اتفاقات مثل تجربه مرگ آدم را مدتی از زندگی ساقط میکند، اما مثل کسانی که یک بار به هر دلیلی مرگ را تجربه کردهاند، قدرشناستر میکند. بارها این اتفاق را تجربه کردهایم و هر بار قویتر از دفعه قبل کاری را شروع کردهایم؛ کاری متفاوت با انگیزههایی متفاوت و دایره ارتباطی متفاوت.
یادم هست وقتی مجله مستند تمام شد – و چه روز وحشتناکی بود. من هنوز داشتم مطلب مینوشتم و کسی به من نمیگفت بس است. تا اینکه آقای ابوالحسنی آمد و با احتیاط گفت: فعلاً دست نگهدارید....- و خیلی چیزها تمام شد و جمع خوبی از هم پاشید، هیچ امیدی به حرکتهای بعدی نبود. درست است سرعت خیلی چیزها کم شد، اتفاقهای بعدی نا امید کننده تری هم افتاد، اما هنوز به طرز عجیبی ته دلم امیدوارم که هر چه مانع سختتر، تجهیز تو قویتر.
در این حوزه آدمهای مختلفی را دیدهام یا با جمعهای مختلفی کار کردهام. همیشه لذت کار تیمی کردن در این جمعها بزرگترین چیزی است که برایم میماند. با اینکه اغلب کمتر میتوانم حضور فیزیکی در این گروهها داشته باشم و متأسفانه اینترنت عذرم را موجه میکند، اما همین امنیت فکریِ بودن این جمعها، وجود آدمهای با فکر و لذت کار کردن یک تیم موفق، مسکّن قوی و با دوامی است.
امیدوارم سطح رشد ما روزی آنقدری بشود که تحمل بزرگ شدن آدمها، جمعها و اتفاقات خوب را داشته باشیم. من که امیدوارم.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٠٦ ب.ظ توسط مریم برادران
