از سر دلخوشی و شتابزدگی
1
نوشتن داستان از زاویه دید اول شخص کار سختی است. حتا در بسیاری موارد عامه پسند در نمیآید. اگر خوب دقت کرده باشید، داستان ایرانی معمولاً از این زاویه دید دوری میکند. چرا؟ یک دلیلش اینکه «من» باید صریح و بیپرده باشد. به نظر من این ریشه در فرهنگ ما دارد. آدمهای صریح از نظر ما یا خودخواهاند یا مغرور که اعتماد به نفسشان نافرم بیرون زده!
2
خوب دور و برمان را نگاه کنیم. در خانه هایی که جمعهای کوچکی داریم دقیق تر شویم. کدام یکی از ما - چه فرزند و چه والد- حاضریم به نظرهای هم از ته دل احترام بگذاریم، انتقاد هم را بپذیریم، دلمان از هم نگیرد، احساس عجیب و غریب کم حرمت شدن یا بی عزتی نکنیم؟ تا به حال شده مردان از گفتن نمیدانم نترسند؟ از پرسیدن آدرس ابا نکنند و زنان از شنیدن «غذا کم نمک است» خستگی به تنشان نماند؟ چرا همیشه منتظر بالا برده شدن توسط دیگرانیم؟ خودمان کجاییم؟ آرزوی بالا رفتنمان کجاست؟
در سازمانها کدام مدیر را دیده ایم که با احساس خرسندی حقوق کارمندی را افزایش دهد یا حق را در محاسبات ملاک قرار دهد و احساس نکند که او پر رو خواهند شد؟ کدام رییس را دیده اید که از کم گذاشتن در حق کارکنانش احساس زرنگی نکند؟ «تا جایی که امکان دارد ندهید. صدایشان که درآمد قطره چکانی مرحمت کنید!» این از اصول مدیریت ماست!
تاکسی داران عزیز رُند کردن کرایه همیشه به نفع خودشان باید باشد، مغازه داران و بازاری های محترم همیشه در حد تلورانس (±روداری) جا برای چانه زنی میگذارند، قشر فرهنگ برای تبلور خلاقیتشان بخش نه چندان کم وقتشان را به خاله زنک بازی و غیبتهای اساسی می گذرانند (و از نظر منی که همیشه با این گروه حشرو نشر داشتهام و بارها هم بهشان گفتهام) تن پروران اصلی جامعه حساب میشوند. این هم از ما که فقط دهانمان باز است به سمت دیگران و چشممان بسته از خودمان. این می شود که شده.
3
دارم به ایمان می رسم که قصّه همین است که هست و تا بوده چنین بوده در لباسهای مختلف. فرهنگ ما از کودکی شکل می گیرد و هرچه عرصه جولانمان وسیعتر می شود، دامنه بروز خودخواهیها، حماقتها، استبدادها و ایجاد تنگنا برای اطرافیانمان افزایش مییابد. هر چه باد ما بیشتر، فضای تنفس دیگران کمتر.
منوچهر میخواند: نردبان این جهان ما و منی است/عاقبت این نردبان بشکستنی است/ لیک آن کس که بالاتر نشست/ استخوانش سخت تر خواهد شکست. و نمی دانم چرا ما اینقدر همیشه به پله های بالای نردبان – با استعاره تکلیف و خدمت- علاقمندیم!
4
فرهنگ ما چیزکی مشکل دارد؛ شاید بهتر است بگویم اصلاح میخواهد. همه ما به نوعی این روزها گرفتار چشم روشنی شدیم و شاخک هامان تیز شد و به نوعی دُم پنهان حقایق جامعه را که تاکنون با استدلالات گوناگون پنهان شده بود، تلخ چشیدیم. اما کلاهمان را اگر قاضی کنیم، اشکال اساسی از کجاست؟ کمی با احتیاط، به تازگی احساس می کنم اشکال در فرهنگ ماست نه در سیاست یا هر چیز دیگر؛ همان که سازنده سیاست هم هست. فرهنگ ما که از نظر فردی انسانهای شریفی هستیم و هنرمند با روحیه متعالی خداباور و روحیه جمعی ترسناک که به راحتی می تواند جهنم را در دنیا منجلی سازد. همه ما دیکتاتورهای کوچکی هستیم که اگر جولان بیابیم، خوب خواهیم تاخت؛ اگر زندگی شخصی خودمان را، خود خودمان را و پیرامون چند متر از اطراف خودمان را اصلاح نکنیم.
پ.ن: منظورم فقط صرفاً ایرانی ها نیستند. چون خواستم چشمم به خودمان باشد، این شد! مقایسه در کار نیست. کما اینکه انسانها قصه های عمومی و کلی مشترک دارند؛ فارغ از اقلیم و زبان و رنگ و نژاد. ادعا البته در جاهای مختلف طیفی متفاوت دارد!
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳٦ ب.ظ توسط مریم برادران
