آتشي برخاست از عمق دلم
و بزد بر قفس تنگ تنم
و رهيد آه ز كنج قفسم:
"غم هجران تا كي؟"
چشمهايم به فلك دوخت نظر
"فرقت ماه و ستاره به فلك؟"
چنگ زد غم به دل كوچك من
خيمه زد اشك به خلوتگه من
كه "چنين است وفاي ايام
و چنين است سرانجام وصال
وصلت بلبل و گل فصل بهار
باشد ايام دگر يوم فراق
يارب اين بلبل ديوانه كجا
رود آخر زغم فرقت يار..."
سر چو بهر فرجي بر كردم
خان گسترده مهرش ديدم
زهره و ماه پر از عشوه به نور رخ او
محو ديدم بر او
ليك اين فال نكويي است
الهي حمدت
كه چنين است سرانجام فراق
كه رسد موج بر موج كنار
و هم آغوش شوند موج و كنار
و فراموش شود رنج فراق
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٤ ب.ظ توسط مریم برادران
