سرهنگ صیاد شیرازی
«هنگام نماز صبح بود. اکثر کسانی که در اتاق جنگ بودند از شدت خستگی افتاده بودند. نماز را که خواندم احساس کردم دیگر چشمانم بسته میشود و نمیتوانم پلکها را نگهدارم. خواب بدجوری فشار آورده بود ولی دلم نمیآمد از کنار بیسیم بروم. همانجا دراز کشیدم و سعی کردم چند دقیقهای بخوابم.
در عالم خواب و رویا، ناگهان دیدم سیدی عالیقدر که عمامهای مشکی دارد، وارد قرارگاه شد. چهرهاش گرفته بود و بسیار محزون و خسته به نظر میآمد. به احترامش همه از جا برخاستیم. لحظهای بعد انگار که دیگر کارش تمام شد و کاری دیگری ندارد، بلند شد و گفت «من میخواهم بروم آیا کسی هست من را در این مسیر کمک کند؟»
من زودتر از بقیه جلو دویدم و دستشان را گرفتم تا از قرارگاه خارج شود. بیرون که رفتیم به ذهنم رسید، حیف است این سید بزرگوار با این همه خستگی که دارند، پیاده راه بروند. پس بغلش کردم. دیدم با تبسمی زیبا به من نگریست و اظهار محبت کرد. از این نگاه محبتآمیز او چنان به وجد آمدم که از خوشحالی به گریه افتادم.
ناگهان به صدای گریة خودم از خواب پریدم. با روحیهای که از این خواب گرفته بودم، دیگر خوابم نمیآمد. متوجه شدم از بیسیم صدای تکبیر گفتن میآید. فهمیدم دو محوری که کارشان گیر کرده بود، توانستهاند به اروند برسند.»
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٢٥ ب.ظ توسط مریم برادران
