بی سایه
حس عجیبی دارد نسبت به او؛ چیزی بین گریز و خواهش. گاهی که از بالای شانه نگاهش یله میشود، دست و پایش را گم میکند. انگار منتظر واکنشی باشد یا بخواهد در قاب خاطره بیشتر نگهش دارد و شیرینی روزهایی که نرم گذشت را بازسازی کند.
فرشته میگوید «خودشه.» و من میدانم که هیچ تاب رو گرداندن ندارد، از بیم آنکه چشم بچرخاند و او رفته باشد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢٠ ب.ظ توسط مریم برادران
