تا پيش از امروز، چقدر به چشمم مغرور و از خودراضي مي آمد. بار نخوت. خيليها مي گفتند و من هم اين طور ديده بود. واقعا هم اينطور بود. تا مي توانست از خودش تعريف مي كرد و دانش نداشته اش را به رخ ديگران مي كشيد. آنها هم گاهي گردن كج مي كردند كه چيزهايي را از او ياد بگيرند. اما دريغ از يك كلمه! حتا گاهي خنده مذبوحانه اي تحويل مي داد و مي گفت : نه. برايشان زحمت كشيده ام،
نمي فهميدم چرا. تا اينكه ديروز آمد. عجيب سر به زير و آرام. با چيزي كه از قبل مي شناختم زمين تا آسمان فرق مي كرد. بعد خودش تعريف كرد كه كارش به يكي بدتر از خودش افتاده بود. چنان پوستي ازش كنده شده بود كه تا عمر داشت فراموش نمي كرد. انگار تازه چشمش باز شده بود. مي گفت : انگار دنيا دار معامله است.
فكر كردم چقدرآدمها دوست داشتني هستند وقتي مي بينند و مي پذيرند و مي آموزند.تنها اين آدمها ارزش زيستن را دارند.
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۱٢ ب.ظ توسط مریم برادران
