بچه های ما، آیینه ما
1
جا خورده بودم. اما زود متوجه شدم که اشتباه کردهام. فکر کرده بودم یک بچه را اینطوری بغل گرفته و الان است که بچه خفه شود (دایه عاشقتر از مادر!). مادر عروسک نسبتا بزرگی را –درست به اندازه یک بچه یک ساله- از بیخ گلو بغل گرفته بود و دختر پنج شش سالهاش دست به کمر کنارش ایستاده بود. جلوی چشمم آمد که برای آوردن عروسک چه قشقرقی به پا کرده وقتی مادر گفته: «باید خودت بیاری و ببریشا. من نمیتونم بارش کنم.» و انوقت دختر پا کوبیده که «من میخوام بیارمش. باشه، خودم بغلش میکنم.» و بعد از اینکه دختر پیروز از خانه بیرون آمده، مسافتی نگذشته که باز عروسک در بغل مادر جا گرفته! چون دختر خسته شده...
این تصویر ادامه دارد تا چند سال بعد که دختر، فرزندش را وبال گردن مادر میکند. تقریبا نوههای امروزی مادربزرگها را بیشتر از مادر خود میبینند. بارها دیدهام آنقدری که بچهها با مادربزرگها خو دارند، مادر برایشان بیگانه است!
در این بین کی مقصر است؟ مادربزرگی که از سالها قبل دختر کوچکش را مسئولیت پذیر بار نیاورده یا دختری که خودخواهی و تنبلی را بیش از هرچیز دوست دارد؟
2
پسرک هنوز به سن مدرسه نرسیده است. روی صندلی مترو نشسته و یک صندلی را به زحمت پر کرده است. پیرزن وارد میشود. جا نیست که بنشیند. پسرک نگاهش میکند و سرش را پایین میاندازد. معلوم است که دلش نمیخوهد ببیند. احتمالا پیش بینی میکند که چه توقعی از او میرود. مادر در گوشش چیزی میگوید. او شانه بالا میاندازد. مادر دست بر سرش میکشد و باز نتیجه ندارد.
مادر جمع و جور میشود و به پیرزن میگوید بنشیند. اما جا کافی نیست. پسرک بازتر مینشیند. این بار مادر بعد از در گوشی حرف زدن با او، بدون توجه به حرکات او، خودش را میکشد به سمت جای پسرک و او مجبور میشود جمعتر بنشیند. اما خیلی شاکی است. آنقدری که دست مهربان مادر را که موهایش را نوازش میکند، عقب میزند.
یادم میآید که وقتی به سن و سال او بودم، برایم مسلم بود که بزرگترها مقدماند. چند تصویر جلوی چشمم میدود؛ مادرهای این دوره و زمانه آنقدر مهربان شدهاند که فراموش کردهاند قصهای به نام تربیت هم لازم است. بارها دیدهام وقتی صندلی خالی میشود، مادر بچه را مینشاند و خودش جلوی او میایستد. من هم باشم حس امپراطوری خفهام میکند.
3
صبح که بیرون میروم، بچههای راهی مدرسه، معمولا در حال خرید اغذیه هستند یا دستشان پر از کیک و کلوچه و ... است. این صحنهها آزارم میدهد. نمیدانم نان و پنیر و میوه چه ایرادی دارد که دیگر در کیف هیچ دانش آموزی یافت نمیشود؟ مصرف گرایی ما از همین جا قوت نگرفته؟ سالم مصرف کردن چه؟ حتا به غاز دیدن مرغ همسایه بیربط به این رفتارها نیست.
آخ .... خانواده عزیز مهربان تربیت کن وظیفه شناس فکور کجاست...؟
پ.ن: قرار است دنبال مقصر نگردیم. این را در کلاس تفکر سیستمی داریم تمرین میکنیم. از کلاس عذر میخواهم. اما من هنوز متفکر سیستمی نیستم، اعتراف میکنم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٧ ب.ظ توسط مریم برادران
