داستان راستان
١
اهل خانه نگران شده بودند که این بچه، این موقع صبح کجا رفته؟ همه جا را به دنبالش میگردند تا اینکه او را پشت در مکتبخانه پیدا میکنند. مرتضای شش ساله، عبا دور خود پیچیده، پشت در مکتبخانه، منتظر آمدن استاد به خواب رفته بود.
٢
دوازده ساله بود که راهی حوزه علمیه مشهد شد. یکسال بعد شک و تردیدها و پرسشهایی که جواب قانع کنندهای برایشان پیدا نمیکرد، سر و کلهشان پیدا شد. این بود که راه قم را پیش گرفت؛ هرچند که شرایط خوبی برای روحانیت نبود. رضاخان عمامهها را با کلاه جایگزین میکرد. مرتضی دیده بود که پدرش را هم مکلا کردند. دیده بود پدرش به همین دلیل خانه نشین شده. اما نمیتوانست سئوالهایش را بیجواب رها کند. رفت و حجره نشین قم شد؛ کاری که نتایج درخشانش برای جوانهای نسل بعدی نعمت شد.
٣
به زیارت امام هشتم (علیه السلام) رفته بود. بعد با موافقت خانواده، به خواستگاری دختر آیتالله روحانی رفت. اما مادر دختر مخالف این وصلت بود. دخترش سیزده سال بیشتر نداشت و میخواست بگذارد درس بخواند و دیپلم بگیرد. مرتضی گفته بود در خانه او هم میتواند. اما هربار به بهانهای جواب رد میشنید. آیتالله روحانی که سال قبل، مرتضی را در حجرهاش در قم دیده بود و با او همنشینی کردهبود، سعی کرد همسرش را راضی کند. بعد از چند بار رفت و آمد مرتضی، دختر هم خوابی را برای مادر تعریف کرد که دو سال پیش دیده بود و تا آن روز پنهان کرده بود: «در خواب به اتاق پدر رفته بودم. کاغذی را از روی زمین برداشتم که روی آن نوشته بود: برای مرتضی مطهری عقد خواهم شد.» با اینکه تا آن روز چنین کسی را نمیشناخت، اما حالا که پای چنین کسی به خانه باز شده بود، حتما حکمتی بود. یک هفته بعد، با رضایت مادر عقد کردند و به قم رفتند.
۴
مرتضی به فرزندانش میگفت: «یکی از چیزهایی که خیر و برکت به زندگیم داد و لطف خدا را شاملم کرد، احترام به والدینم بود.» هرگاه به فریمان-زادگاهش- میرفت، دست آنها را میبوسید. به بچههایش هم میگفت این کار را بکنند. پدر را اول استادش میشناخت. دوره طلبگی، وقتی برایش نامه مینوشت، «روحی فداک» خطابش میکرد. کتاب داستان راستان را هم تقدیم به او نمود. وقتی پدر در سن صد سالگی فوت کرد، مرتضی آنقدر غمگین بود که با صدای بلند میگریست. درست همانطور که وقتی خبر شهادت خودش رسید، امام گریست.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٦ ب.ظ توسط مریم برادران
