خواب و بیدار
گاهی حس میکنم خوابم، سبکم و انگار آدمهای دور و برم و اتفاقها واقعی نیستند. سعی نمیکنم خودم را نیشگون بگیرم چون مطمئنم که خوابم؛ قبلترها جایی خوانده بودم علائم بیداری چه چیزهایی است.
راستش را بخواهی از وقتی رنگ چشمهایت را نتوانستم به یاد بیاورم، بیشتر مطمئن شدم که بیدار نیستم. من آن روزها بیدار بودم، قسم میخورم. نگاهت میکردم اما تو نمیفهمیدی. نمیدانم چرا وقتی کسی را نگاه میکنم نمیفهمد. این را هم تازه فهمیدهام. شاید هم تا به حال کسی جز تو را اینطور خیره نگریسته باشم. مطمئن نیستم. چون وقتی آدم خواب است، هر کاری ممکن است ازش سر بزند و نفهمد.
راستی بر خواب که عقاب و ثوابی نیست، هست؟ پس چرا قیامت اینقدر طولانی است؟ برای منی که زیاد بیدار نبودهام و وقتی هم خواب نیستم، فقط خیره شدهام به چشمهایت، این با عدل میخواند؟ دوباره عدلش را گذاشتم توی ترازویم؛ ترازویی که دیگر درست کار نمیکند. مدتهاست. آخر همه چیز را درهم با آن کشیدهام. دیگر تراز نیست. جنسهای امروزی هم ناخالصی زیاد دارند. نمیشود رویشان قیمت گذاشت. چه نیاز به ترازو.
میدانی چرا خیره میشدم به چشمانت؟ چون میفهمیدم به چه چیزی نگاه میکنم، قدر و قیمتش معلوم بود. حتا نینی چشمهایت مثل بقیه تاریک نبود. همیشه عکس آسمان توی آن پیدا بود.
نمیدانم چرا اینقدر خوابم. بدنم درد گرفته. چشمهایت مسئولاند. حق آسمان بیشتر از چشمهای من است؟ تا تو بیدار شوی، میروم چرتی بزنم. شاید رنگ چشمهایت را به یاد بیاورم، مبادا اشتباه بگیرمت!
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢٠ ب.ظ توسط مریم برادران
