نقش خاطره
خاطرههای ما پر از نقشهای از باهم بودنهایمان است. وقتی دورهم جمع میشدیم، چند دقیقه اول همه با نزاکت و مرتب کنار مادر و پدر مینشستیم. کمکم اشارهها شروع میشد و نیم ساعت نشده بود که ما بچهها در گوشهای خلوت، به دور از گفتگوهای خانوادگی، به دنبال شیطنتهای خودمان بودیم، خاله بازی میکردیم، اسباب بازیهای جدیدمان را به اشتراک میگذاشتیم و حتا یادمان میرفت که دفعه قبل دختر عمو فلان اسباب بازیمان را شکست و ما آنرا پنهان کردیم تا کسی ناراحت نشود. یادمان میرفت وقتی مادر لاشه شکسته را پیدا میکرد در گوشمان میخواند که «دفعه بعد اسباب بازی جدیدت را نده دست بچهها». آنقدر گذراندن لحظههای خوش باهم بودن برایمان بزرگ بود که یادمان میرفت دفعه قبل چه اتفاقی افتاد. بعد از خاله بازی و یک دل سیر ور رفتن با اسباب بازی همدیگر، میرفتیم سراغ بازیهای دیگر: گرگم به هوا، قایم باشک، گل یا پوچ و وقتی بزرگتر شدیم اسم و فامیل، دزد و پلیس و ....
خاطرههای ما پر از نقشهای رنگی باهم بودن است. همیشه هم مهربان نبودیم. بارها سر چیزهای کوچک و بزرگ باهم دعوایمان میشد و اشک یکی در میآمد. حتا وقتی قرار بر یار کشی بود یا گردو شکستنها برای شروع بازی، بگو مگو میکردیم و کار به جاهای باریک میکشید. اما در همه این خاطرهها یادم نمیآید بزرگتری پادرمیانی کرده باشد. قلمرو ما بچهها جدا بود. دعوا و شادیهامان مال خودمان بود. ما زندگی کردن و سر و سامان دادن به مشکلات خودمان را یاد میگرفتیم، بدون اینکه بدانیم.
تا چند سال پیش هم وقتی دور هم بودیم، گرگم به هوای دور حوض خانه آقاجون با عمه و دخترها و پسرها به راه بود، تا وقتی که صدای آقاجون بلند میشد که «آروم بشین...». حالا همه خانم و آقا شدهاند و تنها به گپ و گفت میگذرد و گاهی به یادآوری آن روزها.
این روزها اما بچه ها نه بچهگی میکنند و نه خاطرهای برای خودشان ثبت میکنند. نه روش زندگی کردن را یاد میگیرند و نه انعطاف لازم برای کنار آمدن با دیگران را تجربه میکنند. کودکی دوره مهمی است که اگر درست و بانشاط سپری نشود، خستگی دوران بزرگی را نمیتواند در ببرد. بزرگترهای ما البته عاقلتر بودند و خوشبختانه از روانشناسی احمقانه امروزی بیخبر.
گاهی میترسم که دنیای فردا چقدر وحشتناک خواهد بود، پر از غولهای کوچکی که نه اهلی شدهاند و نه قدرت مهار خودخواهی خود را دارند و نه خاطرههایی که گاهی بتواند خلوت خودشان یا بچهها و نوههاشان را پر کند. گاهی دلمان برای خودمان تنگ میشود، دلتنگی بزرگی که حتا ممکن است تا چند سال دیگر برای غول بچههای امروز مضحک باشد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٢٥ ب.ظ توسط مریم برادران
