در یاب ...
«جیرجیرک به خرس گفت: دوستت دارم.
خرس گفت: الان وقت خوابه. بعدن صحبت میکنیم.
خرس خوابید و نمیدونست عمر جیرجیرک فقط سه روزه....»
از سحر شروع کردهام به شمارش کارهایی که باید انجام بدهم و اولویت بندی آنها. آنقدری هستند که تا آخر سال، روزها را پر کنند. تازه اغلب آنها کارهای نیمهاند که قول دادهام تا تمام نشوند، هیجان را کنار بگذارم و هیچ کار جدیدی دست نگیرم.
چشمم میافتد به اس.ام.اس رسیده. میخوانمش: جیرجیرک گفت ... و خرس ...
خیلی چیزها هست که زود میگذرد و ما دل خوش میکنیم به این باشد برای «بعدن». مثل کنار هم بودنهای خانوادگی و فامیلی، دید و بازدیدهای تکراری عیدانه (که متاسفانه امروزیها از آن گریزان شدهاند و بعضی آنرا با همنشینیهای دوستانه یا سفرهای نوروزی جایگزین کردهاند)، مثل نجواهایی که گوشه دلمان برای هم پنهان کردهایم، مثل شنیدن قصههای قدیمی مادربزرگ و خاطرههای شیرین پدربزرگ، مثل خلوتهای انرژیزا که با حضور رسانه کمرنگ شدهاند، مثل همراهی با قهرمان شاهکارهایی که به نفع کتابهای به قطر چند میلیمتر کنار رفتهاند، مثل ... و مثل بهار، رنگ سبز و تازه جوانهها، تازگی شکوفهها و رگبارهای نابههنگامش. باید حواسم باشد. نباید از دست بروند. امسال نباید خیلی چیزها از دست برود؛ مثل عمری که معلوم نیست تا کی باشد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٦ ق.ظ توسط مریم برادران
