استثمار پرورده
پسرک تا سوار شد، دوید ته اتوبوس و سعی کرد بنشیند روی سکوی کنار ردیف آخر.
مادر گفت: اینجا داغه. ببین.
پسرک دستش را کشید روی جایی که دلش میخواست آنجا بنشیند و گفت: داغ نیس. من میخوام اینجا بشینم.
مادر گفت: ببین کثیفه. لباست سیاه میشه.
پسر گفت: خب می شوریش.
مادر کمی جا خورد و در حالیکه پسرک داشت بیاعتنا به دور و بر کارش را میکرد و خودش را به همه جا میمالید تا به هدفش برسد، گفت چشم.
پسرک جای خودش را خوب مرتب کرد و احساس موفقیت دوید توی چشماش. بعد رو کرد به مادر و گفت: مامان خوب بشوریشا!
او هم نفسی کشید و گفت: من که همیشه همین کارو میکنم.
و او زیر لب گفت: اوهوم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٩ ب.ظ توسط مریم برادران
