سفر خدا به زمین
رفت و رفت تا رسید به شهری بزرگ. در میخانه ای مردی مست با جامی شراب و غرق در خیال خود نشسته بود. خداوند به او گفت بنده تو چرا انقدر مغموم نشسته ای، تو را چه میشود؟ او لبخندی زد و گفت خدای من، من عاشقی هستم که مست و خراب عشق و شرابم و به تنهائی خود میگریم. خداوند گفت ای عاشق دلخسته بگو چه آرزویی داری بلکه برآورده اش کنم؟ عاشق پاریسی گفت ای خداواندا مرا به وصال عشقم برسان اما در عین حال به من لذت زندگی اعطا کن. دلم می خواهد زندگی خوبی داشته باشم، خوش باشم و بهترین شراب را بنوشم و موسیقی را گوش دهم و بهترین غذاها را بخورم و خلاصه در کنار معشوقم از زندگیام نهایت لذت را ببرم. خداوند به بنده عاشق پیشه اش وصال عشق و زندگی خوشی را عطا کرد و رفت.
مدتها رفت و رفت. تا رسید به بیابان برهوتی که تنها گاه به گاه کپری در آن به چشم می خورد که در آن ژنده پوشی نشسته یا خوابیده بود. خداوند فرود آمد و از یکی از کپرنشینان پرسید بنده تو چرا انقدر بدبختی؟ کپرنشین نگاهی کرد و گفت من اصلا هم بدبخت نیستم خیلی هم خوبم و هیچ ناراحتی هم ندارم.
خداوند گفت بنده من چه نشسته ای که نمیدانی که چقدر وضعت خراب است! دلم برایت سوخت بگو چه آرزویی داری تا آنرا برآورده کنم. کپر نشین فکری کرد و با غرور گفت نه! من هیچ آرزویی ندارم. همین که هستم خوبم.
خداوند دوباره گفت این آخرین فرصت توست اگر خواستهای داری بگو شاید کمکت کنم. کپرنشین دوباره فکری کرد و ناگهان برقی در چشمانش درخشید و گفت میدانی در واقع برای خودم هیچ آرزویی ندارم. اما یک خواسته دارم که اگر آنرا برآورده کنی خیلی خوشحال میشوم. ببین آن طرف؛ چند فرسخی اینجا یک کپرنشین دیگری هست که در چادرش یک بز نگاه می دارد و با آن بزش خیلی خوش است. اگر میخواهی برای من کاری کنی لطفا بز او را بکش!»
پ.ن: نویسنده را نمیشناسم
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱۸ ق.ظ توسط مریم برادران
