یک تجربه
مدتها بود که نشسته بودیم تا کسی بیاید و کارها را به دست بگیرد و ما هم کمکش کنیم! یک نفر را هم در نظر گرفته بودیم و هی نازش را میکشیدیم. سه ماه کارمان با اطوارهایش خوابید. چقدر در روحیه دیگران اثر منفی گذاشت، بماند. یک لحظه شک کردم که واقعا دلیل رفتار این فرد، رفتار خودمان نیست؟
با یکی دونفر صحبت کردم و همان شب زنگ زدم به سرپرست کار و گفتم: «ما فردا این کار را خودمان شروع میکنیم. مشکلی که نیست؟» کمی جا خورده بود اما نفسی کشید و گفت: «خوشحال میشوم.»
سه هفته است که آن کار را شروع کردهایم و به خوبی پیش میرود. کمک سایرین هم آمد و حالا نگاه پر تعجب خیلیها تبدیل به لبخند رضایت شده است. البته از گوشه و کنار هنوز پچپچها را میشنویم اما ما کله شقتر از این حرفها به نظر میآییم! حتا جلساتمان را دور میزی تشکیل میدهیم که در دیدرس است تا همه از روند کارها مطلع شوند و شاید در دفع آن اثرات منفی سه ماهه موثر باشد.
گاهی باید خودمان شروع کنیم. فقط کمی اعتماد به نفس میخواهد و احتمالا توکل. بقیهاش حل میشود اگر باور داشته باشیم که ما انسان هستیم!
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱۱ ق.ظ توسط مریم برادران
