میثم، حبیب و رشید
روزی میثم تمار، حبیب بن مظاهر را دید. حبیب گفت: گویا می بینم مرد پیری که سر او مو نداشته و شکم فربهی دارد و خربزه و خرما میفروشد، بر دار کشیده شده و شکمش را میدرند. میثم گفت: من نیز مردی سرخ رو را می شناسم که دو گیسو دارد و برای یاری فرزند پیغمبر (صلی الله) به قتل میرسد و سرش را دور کوفه میگردانند. این را گفتند و از هم جدا شدند. کسانی که حرفهای آنها را شنیدند، گفتند چقدر دروغگو بودند!
همان موقع رشید هجری رسید و سراغ میثم و حبیب را گرفت. گفتند: اینجا بودند، رفتند. برای رشید تعریف کردند که آنها چه میگفتند. رشید گفت: رحمت خدا بر میثم. فراموش کرد بگوید آن کس که سر حبیب را میآورد، صد درهم بیشتر جایزه میگیرد. وقتی رشید رفت، شنوندگان گفتند: این که دروغگوتر بود!
زیاد نگذشت که میثم را بر دار کشیدند، حبیب در کربلا شهید شد و سر بریدهاش را دور کوفه گرداندند.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۳٠ ب.ظ توسط مریم برادران
