«شمعي از آتش و رنج در خانه علي خاموش شد.
و علي تنها ماند. با كودكانش.
از علي خواسته بود تا او را شب دفن كنند، گورش را كسي نشناسد، آن دو شيخ از جنازه اش تشييع نكنند.
و علي چنين كرد.
اما كسي نمي داند كه چگونه و هنوز نمي داند كجا. در خانه اش؟ يا در بقيع؟ معلوم نيست.
من هم نمي خواهم جاي واقعي قبرش را پيدا كنم. مدفن او بايد همواره نامعلوم بماند تا آنچه را او مي خواست معلوم بماند. و او ميخواست كه قبرش را نشناسند، هيچگاه، هيچ كس. تا هميشه ، همه كس بپرسند: چرا؟»
«فاطمه فاطمه است» دكتر علی شريعتي
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٢ ب.ظ توسط مریم برادران
