امشب ای جانا شکم از جان سلامت میکنم ...
امشب صحنههای باورنکردنی و عجیبی دیدم. خشکبار فروشی سر خیابانمان چنان مملو از جمعیت بود که صف آن تا چند مغازه آن طرفتر کشیده شده بود. تمام ظرفهای شیشهای پسته و تخمه تا نخودچی آجیل فروشی توی کوچهمان، خالی شده بود. مغازه پوشاک فروشی هم برای آنکه نبض بازار دستش آمده بود، هندوانه هم گذاشته بود و میفروخت. همه اینها را در 5 دقیقهای که روی زمین گذراندم به چشم دیدم (شکر خدا مسیرم را با مترو سپری کرده بودم).
و حالا در حیرتم که چه اتفاقی افتاده که این یک دقیقه اضافه اینقدر برایمان ارج و قرب پیدا کرده، در حالیکه هر روز صدها دقیقه از همین لحظات را به راحتی تلف میکنیم.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٢ ب.ظ توسط مریم برادران
