به خاطر فرشته
محمدصابر، پسر دوستم، یک داستان نوشته بود. بعد خیلی حرفه ای به صورت کتاب درآورده بود، تصویرگری کرده بود و تمام مواردی را که برای شناسنامه یک کتاب لازم است، مراعات کرده بود. فرستاده بود که من بخوانم و نظر بدهم. یادم رفت بگویم، او کلاس چهارم دبستان است. فقط یک بار هم را دیده ایم اما درباره اش زیاد از مادرش می شنوم.
کارش را خواندم. جالب بود و البته از تصویرگری آن بیشتر از خود داستان خوشم آمد؛ خیلی ساده اما کاملا حس را منتقل می کرد، مثل شادی، عصبانیت، دلخوری و ترس. برایش به زبان رمزی یادداشتی نوشتم. دو سه روزی سر کار مانده بود. یک کلید بهش دادم و خیلی راحت توانسته بود کل یادداشت را بخواند. امروز برایم به همان زبان نوشته «حالا تو برایم یک کتاب بنویس» و یک فرشته هم پایین نامهاش کشیده در حال دعا یا خواهشی است!
مانده ام چه کار کنم. احتمالا باید یک راهی برای خلاصی پیدا کنم. با بچه های این دوره و زمانه نمیشود شوخی کرد یا زیاد دوست شد! توقعاتشان به اندازه خودشان بزرگ است.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤۸ ب.ظ توسط مریم برادران
