شادی دل پدر
صبح زود از خانه آقا مصطفی که کنار خانه پدر بود، سر و صدا میآمد. امام، احمد را فرستاد ببیند چه شده. حال آقا مصطفی خوب نبود. داغ بود و حس و حال راه رفتن نداشت، آنقدر که زیر بغل و پاهایش را گرفته بودند تا با تاکسی ببرندش بیمارستان. احمد همراهش رفت. وقتی برگشت، نتوانست برود پیش پدر. دو نفر را فرستاد بگویند حال مصطفی خوب نیست و ممنوعالملاقات است. امام احمد آقا را صدا زد و گفت «هر اتفاقی افتاده به من بگو. مصطفی فوت کرده؟»
اشکهای احمد که ریخت، امام سه بار گفت «انالله و اناالیه راجعون». بعد قرآن را از طاقچه برداشت، باز کرد و خواند.
مردم دسته دسته میآمدند و تسلیت میگفتند. ساعت نه و ده دقیقه، امام نگاهش افتاد به مردی که دیشب قرار گذاشته بودند ساعت نه، چیزی را یادآوری کند؛ پیرمردی را که توی رختخواب افتاده بود و به خرج خورد و خوراک پنج شش تا بچه قد و نیم قدش هم محتاج شده بود. دیشب که مرد برای امام وضعیت نابسامان او را تعریف کرده بود، امام گفته بود «نه صبح فردا یادم بینداز.» صدایش کرد و با تندی گفت «مگر قرار نبود ساعت نه یادم بیاوری؟»
مرد گفت «توی این وضع و حال؟»
امام از وسط جمعیت رفت توی اتاق و پاکت دربستهای را داد به او و گفت «این را میدهی و از طرف من هم احوالپرسی میکنی.»
همه جا زمزمه بود مرگ آقا مصطفی مشکوک است. به امام گفتند «اجازه بدهید جسد را کالبدشکافی کنند تا علت را بفهمند.»
گفت «این کسی که از دنیا رفته محترم است، حالا کالبدشکافی هم بشود و ثابت شود مسموم شده، چه دردی دوا میشود؟»
روز تشییع، تا دم در حرم امیرالمومنین (علیهالسلام) رفت. درس را تعطیل نکرد. در حاشیه مفاتیحش نوشت «بسمه تعالی. انالله و اناالیه راجعون. در روز یکشنبه، نهم شهر ذیقعده الحرام، 1379 مصطفی خمینی، نور بصرم و مهجه قلبم دار فانی را وداع کرد و به جوار رحمت حق تعالی رهسپار شد. اللّهم ارحمه و اغفرله و اسکنه الجنه بحق اولیائک الطاهرین علیهم الصلوه و السلام.»
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢٥ ب.ظ توسط مریم برادران
