با آن چيزي كه در او سراغ داشت انگار نمي خواند. آدم ديگري شده بود؟ نه. شايد تا بحال مجال نداشته كه اين قسمت وجود او را ببيند. به چشمهاي هراسان و گاهي پر ولع او نگاه كرد. اين چشمها را وقتي كه خسته بودند يا در حال فكركردن ديده بود اما هنگام انتخاب يك كيف يا كفش يا برداشتن شيريني اينقدر دقيق نديده بود.
فكرهاي ناجوري آمد به سراغش. اما زود فهميد كه حق ندارد درباره آدمها به اين راحتي قضاوت كند. آدمها شئونات دارند و هر آدمي برآيند شئوناتش است. ديدن آدمها در هر لحظه و جمع كردن آنها باهم يعني شناختن آنها، شناختن آنها و پذيرفتنشان. آنوقت است كه دوست داشتن يا نداشتن معني پيدا مي كند.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٠٤ ب.ظ توسط مریم برادران
