یعنی من چه شکلیام؟
1
امروز به وضوح، معنی «مثل قارچ رشد میکند» را فهمیدم. باغچههای محل کار را چمن کاشتهاند و لابهلای آنها قارچ روییده؛ قارچهای ریز و جوان که تازه اواخر هفته گذشته به چشممان خورد. اما امروز به طرز باورنکردنی جمعیتشان زیاد شده و قد کشیده بودند. فعلا زیبا هستند اما با این سرعت و سماجت که در رشد و تکثیر دارند، به نظر میرسد اگر فکری به حالشان نشود، همه باغچهها را تصاحب میکنند و همه چیز را از ریخت میاندازند.
2
روزی که گلدان سیاه پلاستیکی کوچک را از بین گلدانهای کاکتوس فروش برداشتم، چند برگ کوچک گوشتالو داشت و ساقهای نه چندان کلفت. به نظرم آمد میشود با نگهداری مناسب، مدت عمرش را به طور معقولی تضمین کرد. فروشنده گفت «تا یکسال لازم نیست گلدانش را عوض کنی. هفتهای یک استکان آبش بده. چیز دیگری نمیخواهد.»
گلدان را گذاشتم روی رف جلوی میزم، پشت پنجره. فکر کردم خب برگهای سبز همیشه نور میخواهند و آفتاب. تازه کاکتوس که به اینها خیلی تشنه است؛ تشنهتر از آب.
به پنج ماه نرسید که مجبور شدم گلدانش را عوض کنم. قد کشیده بود و تعادلش در آن گلدان به هم میخورد. اتفاقا چون گوشتالو بود، به آب زیادی هم نیاز داشت. وقتی یک روز در میان آبش دادم، رشدش و گوشت برگهایش و شادابی پوستش بیشتر شد.
حالا فکر میکنم باید آن را در یک باغچه بکارم. درختچه من رشد بینظیری داشته و برخلاف سایر کاکتوسهای کوتاه عمر، کاری کرده که توجه ترحم انگیز دیگران را برای کشورگشایی جلب شدهاست. کمکم باید فکری اساسی برای رشد بیرویه این کودک بکنم که هنوز یکسالش نشده.
3
میگویند آدمها باید رشدی همه جانبه داشته باشند. اگر فقط به بعدی بپردازی و از بعدی غافل شوی، حقیقت روحت چیزی بدفرم میشود که جایی سر باز میکند و زیباییات را خراب میکند. من همیشه نابغهها را دوست داشتهام. با اینکه همه میگویند تک بعدی هستند. البته هیچ وقت به یک نابغه نزدیک نشدم. شاید دورنمای خوبی داشتهاند و نمیدانم چه چیزی مانع نزدیکیام شده.
در مورد بچههای خیلی مذهبی هم این اتفاق می افتد (مذهبی به معنای رایج و عام). هیچ وقت نتوانستهام یک دوستی عمیق با چنین کسی داشته باشم. انگار محبت در دل این آدمها جای همه گیری ندارد و تنها به چیزهایی محدود است که شاید برای من کافی نیست (البته محبت تربیت شده را به شدت قبول دارم. اشتباه نشود.)
در حال حاضر در دانشگاه خیلی احساس دوستی و صمیمیت بین همکلاسیهایم ندارم و این کمی حالم را میگیرد. اگر زهرا نبود یا فلان درس را دوست نداشتم یا انگیزههای علاقمندی به رشتهام نبودند، شاید سر بعضی کلاسها نمیرفتم.
آدمها موجوداتی اجتماعیاند که محیطشان هم در رشد و بالندگیشان بیتاثیر نیست. ما آدمها باهم، با محیط و هر چیز مادی و معنوی تعامل میکنیم تا رشدی متوازن داشته باشیم. خط کشیدن روی چیزهایی که هست و خوب هم هست و ما به دلیل کج فهمی یا بیحوصلگی از خود میرانیم، چیزی است که حقیقت آدم را از ریخت میاندازد. نمیدانم ما از آن بالا چه شکلی هستیم.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢٦ ق.ظ توسط مریم برادران
