قول تو
گفته بودی از زخم گله نکنم، لازم است. گفته بودی روح تراش خوردن میخواهد تا سیاهیش برود و برق برنده الماسیش چشم را خیره کند. گفته بودی با دلم رو راست باشم. گفته بودی دوست داشتن آدم را بزرگ میکند. گفته بودی مترصد زمان باشم که وقتی چشم باز کنم و پای فرارم را بر جایی استوار کنم، میایی تا چیزی در گوشم بگویی.
همه را در گوش او گفته بودی تا به من بگوید. گفته بودی آنقدر نازک نباشم و دل قوی کنم. قرار بود همه اینها را در گوشم زمزمه کنی به وقتش. نشانه گذاشته بودی.
زخمهایم را شمردهام، با دلم صادق شدهام و پا محکم کردهام، چشم بستهام و گوش تیز کردهام، زمان را رصد کردهام و گله ندارم. اما صدایت هنوز به گوشم آشنا نشده. تو در بیزمانی و من اسیر زمانم. صبوری طاقت میخواهد. زمان نفرین بزرگ زمین است برای اهلش. من زمینیام. اگر شنواییم نقص دارد، تو مثل همیشه مهربان، صدایت را بلندتر کن تا قلبم جلا گیرد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٥ ب.ظ توسط مریم برادران
