وقتی نیست ...


 

پسرک روی صندلی ایستاده بود و با دستگیره‌ای که به میله بالای سرش برای مسافران ایستاده بود، بازی می‌کرد، آویزانش می‌شد و تاب می‌خورد و برای جوش زدنهای مادر تره هم خرد نمی‌کرد. زیر لب با خودش زمزمه‌ای هم داشت که به سروصدای کشت و کشتار شبیه بود.

ایستگاه سوم، خانمی سوار شد که معلوم بود مادربزرگ است. با اینکه باز هم صندلی خالی در واگن بود، یکراست آمد بالای سر پسر و گفت: «خانم می‌شه یکی از این صندلیها که پسرت با کفشش کثیف کرده، پاک کنید من بنشینم.»

خانم بدون اینکه ناراحت شود، شلواری از کیفش درآورد و صندلی را تمیز کرد. پسرک مکثی کرد و از اینکه سرشلوارش این بلا می‌آید، دلخور شد. اما چیزی نگفت و به بازیش ادامه داد. باز هم آویزان شد و تاب خورد. مادربزرگ گفت «پسرم چه آقاست. می‌شینه. مگه نه؟»

پسر اخمهایش را درهم کشید و گفت «نه. من مرد عنکبوتی نقاب سیاهم.»

مادربزرگ با خونسردی گفت «همین مرد عنکبوتی تو و نوه منو اینطوری کرده. بشین. ببین چقدر صندلی کثیف شده! الان که به ایستگاه رسیدیم به آقای پلیس می‌گم بیاد بگیرنت.»

پسرک که به حرفهای او گوش می‌کرد اما بی‌اعتنا به بازیش ادامه می‌داد، چشم و ابرویی آمد و گفت «نه خیر هم. اینجا پلیس نداره.»

مادربزرگ کمی سکوت کرد. مادر ریز ریز ‌خندید. حریف پسرش نبود و ماجرای این مادربزرگ و پسرش را دنبال می‌کرد.

مادربزرگ گفت «راستی شنیدی یه پسره توی مترو همینطور مثل تو به این دستگیره ها و میله ها آویزان بوده، بعد تاب خورده و رفته توی شیشه و زیر ریل افتاد و مترو از روش رد شده؟»

این انگار شدنی بود و تکراری هم نبود. پسرک ایستاد. کمی فکر کرد و بعد آهسته نشست. «چه جوری؟»

مادربزرگ دوباره با آب و تاب تعریف کرد. پسر آرام نشسته بود و شاید داشت مجسم می‌کرد سر آن پسر بیچاره چه آمده!

مادربزرگ گفت «چه آقایی؟ تابستون چی کار می‌کنی؟»

«می‌رم کلاس نقاشی و ژیملاستی (ژیمناستیک)»

«اسم معلمتون چیه؟»

«نقاشی: خان مربی، ژیملاستی: آقای مربی.»

«منم یه نوه دارم که مثل تو آقاست و از دیوار راست بالا میره. اون میره شنا.»

مادرش تعریف کرد که پسر از استخر می‌ترسد.

«براش جلیقه بادی بخر...»

پسرک نگذاشت حرف مادربزرگ تمام شود «نه خیر هم. نمی ترسم. جلیقه و توپ (تیوپ) هم نمی‌خوام. من فقط دریا شنا می‌کنم.»

بعد تکیه داد و موبایل مادرش را گرفت و همانطور که تند تند با پاهایش شلنگ تخته می‌انداخت، به بازی نشست. مادر نفسی کشید و با خنده گفت «این خانمو با خودم ببرم خونه. خوب می‌تونه بچه آروم کنه!»

 

 


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0