آقای «الف» مدتهاست که روز به روز ژولیدهتر میشود. به سر و وضعش نمیرسد و انگیزه خاصی برای تفریح یا زندگی ندارد. حتا حقوقش را به دیگران میدهد. برای این کارش هم قصد خدایی ندارد. فقط چون لازمش ندارد، این کار را میکند. به دکمههای پیرهنش که یکی در میان افتادهاند توجهی ندارد. سلام همکارانش را به سختی جواب میدهد. با کسی دمخور نمیشود. هم اتاقیهایش میگویند مرتب حمام نمیکند. از شواهد و قرائن، مشکوک به بیماری دیابت است چون زیاد آب میخورد و با ولع قند میجود.
او مهندس قابلی است. با اینکه فیزیک خوانده، در مکانیک تبحر خاصی دارد. مدتی است که همکارانش با همفکری سعی دارند راهی برای انگیزش آقای «الف» پیدا کنند. اما موفق نشدهاند چون او حرف آنها را قبول نمیکند و حوصله تغییر ندارد. یعنی مدام میگوید «که چه بشود؟»
به نظرم مساله اساسی اینجاست که خودش وجود هیچ مشکلی را حس نمیکند! اما چطور میشود باور آدمها را تغییر داد؟
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٢۸ ب.ظ توسط مریم برادران
