شه ملک لافتی
میگویند مهربان بودی، محجوب، بذله گو، قوی، با انصاف، عادل، شجاع، همراه حق، همنشین مظلوم، پرکار، با گذشت ....
ما را ببخش که نمیتوانیم درک کنیم که تو که بودی. کسی را در ابعاد و اندازههای تو ندیدهایم که بتوانیم تصور کنیم. دیدهایم اگر کسی یکی دو تا از این خصلتها را داشته، چقدر محبوب بوده، چقدر عظمت داشته. چقدر در دلمان اسطوره شده. گاهی از اینکه تصور کنیم همه اینها در یک نفر جمع باشد، حیرت میکنیم، باورمان نمیشود.
حتا حق میدهیم که بعضی دیدند و حسد جلوی چشمشان را گرفت، دیدند و خود را به ندیدن زدند. حق داشتند آنها که گفتند مثل افسانه ای در خلقت و خدایت کردند. نمیشود تصورت کرد.
ما امت آخرالزمان خیلی محروم ایم. مثالی از شما را نداشتهایم، ندیدهایم، پشت ابر از چشممان پنهانش کرده! شاید ما مظلوم ترین امت باشیم که ندیده باید ایمان داشته باشیم. ندیده باید به آرزو اکتفا کنیم. ندیده باید به شنیده الگو بسازیم.
ما آدمها زمینی، دلمان میخواهد ببینیم تا ایمان آوریم. دلملن میخواهد دست بر دامنی زنیم تا احساس نزدیکی کنیم، دلمان میخواهد چشم بر چشم دوزیم تا آرام گیریم، دلمان میخواهد کلام نور بشنویم، تا سیراب شویم، دلمان نور میخواهد، نور.
«رسید آن شه رسید ان شه، بیارایید ایوان را / فرو بریٌد ساعدها برای خوب کنعان را
چو آمد جان جان جان نشاید برد نام جان / به پیش جان چه کار آید مگر از بهر قربان را
بدمبیعشقگمراهی، درآمدعشقناگاهی/بدم کوهیشدم کاهی برای اسب سلطان را
هلا یاران که بخت آمد، گه ایثار رخت آمد / سلیمانی به تخت آمد برای عزل شیطان را
بجه از جا چهمییابی، چرابیدست و بیپایی؟/ نمیدانی ز هدهد جوره قصر سلیمان را
بکن آنجا مناجاتت، بگو اسرار و حاجاتت / سلیمان خود همی داند زبان جمله مرغان را
سخن با دست ای بنده، کند دل را پراکنده / ولیکن اوش فرماید که گرد آور پریشان را»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٥ ق.ظ توسط مریم برادران
