شاپركي آمد و غم سازكرد
از غم ايام دوصد راز كرد
گفتمش« آيا كه ترا ماتمي ست؟
خوش بودت بخت فراقت شبي ست.»
گفت «نداني كه همين يك شبم
شام قيامت بود و در تبم
نيست بر عاشق دلخسته صبر
ليك جز اين نيست بر او چاره، صبر»
دست برآريد و دعايي كنيد
بهر خدا راز و نيازي كنيد
اي كه به موسي بنمودي رهش
اي كه به يعقوب رساني مهش
هر كه دراين راه گذارد قدم
آنقدرش گير كه گردد عدم
آنگهش از لطف نما يك نظر
تا كه شود بر ملك و ملك سر
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠۸ ب.ظ توسط مریم برادران
