یا سمیع و یا بصیر
گاهی آنقدر سرت را کنار دلم میآوری که از خجالت آب میشوم. آنقدر نزدیک میشوی که صدای نجواهای گاه و بیگاهم را میشنوی. خجالتم از آنجاست که من نزدیک شدنت را درک نکردهام و تنها وقتی متوجه شدهام که خواستهام را در گذاشتهای کف دستم، روبرویم، توی کاسهای که گاه ناامیدانه صیقلش دادهام تا برقش شاید چشمت را بگیرد و آنقدر کودکام که فکر نمیکنم تو آنقدر بزرگی که «باران رحمتت همه را رسیده»، چه چاه را و چه چاله را!
گاه نجوایم را پنهان میکنم. اما گوشهای تو تیز است، آنقدری که قبل از آنکه صدایش بیاید، برق احتیاجش را میبینی. من دلم را از دست تو کجا پنهان کنم، آن لحظه که فارغ از بودنت، منزلگه غیر میشود؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٦ ق.ظ توسط مریم برادران
