وقتی نیست ...


معجونی از طغیان، آزادی و سنت شکنی

وقتی از فرانسه برگشت، همه فکر می‌کردند ممکن است چه تغییری کرده باشد؟ یعنی فارسی را به سختی حرف می‌زند؟ باز هم می‌شود با او سر یک سفره نشست و آبگوشت خورد؟

وقتی از قطار پیاده شد، همان گیوه ها پایش بود. چشمهای تیزش می‌خندید و دنبال چهره های آشنا می‌گشت. تا شروع کرد به خوش و بش، همه اضطرابها ریخت که «ای بابا، لهجه‌اش هم که هنوز عوض نشده!»

این تصویر شاید همان تعریف خودش از روشنفکر باشد. کسی که با مردم زندگی کرد و به زبان آنها با فوت و فنی خاص خودش حرف زد.

می‌گویند اعتماد به نفس دانشجویان مسلمان با بودن دکتر رنگ گرفت. همانهایی که با هزار ترفند نمازشان را جایی می‌خواندند که کسی نبیند و آبرویشان نرود، حالا سرشان را بالا می‌گرفتند و نماز جماعت می‌خواندند. دین را جور دیگری بین جوانها آورده بود.

به هرحال هیچ کس نتوانسته از کنارش بی‌تفاوت بگذرد. حتا اگر از روی حسادت یا حقارت نتوانسته باشد نگاه تیز باهوش و قلم سحرآمیزش را تحسین کند، سنگی بر او پرانده است. البته دوست و دشمن در حقش بی‌انصافی کردند، چون هرکس خواست او را از آن خود کند و هیچ وقت آنطور که بود، آنطور که خودش دوست داشت و همه زندگیش را برای گفتن و روشن کردن و به حرکت انداختن گذاشت، به نقد کشیده نشد؛ یا بتش کردند یا ملحدی بی‌خدا.

او انسان آرمانخواهی بود که نگاه تلخ و درد تنهایی خود را ستود، آنطور که دوست داشت زندگی کرد و حسرت هیچ کاری را بر دلش نگذاشت؛ هرچند زندگی برای چنین کس و کسانی که با او زندگی می‌کنند راحت نیست.

شاید هیچ کس نباشد که مستقیم یا غیرمستقیم از او تاثیر نگرفته باشد، متنی از او نخوانده باشد یا شیرینی کلامش را نچشیده باشد. استادی که دانشجویانش حریص شنیدن حرفهایش بودند، حرفهایی که عمق و تلخی فلسفی داشت و لطافت و وسعت عرفانی و نقادی و موشکافی جامعه شناسانه.

اما اینکه چه کسانی بر سر راه زندگی او قرار گرفتند و تاثیر خودشان را گذاشتند، شادمان و لبریزش کردند یا غمی به غمهایش اضافه کردند، حتما تعدادشان کم نیست؛ از پدر و استاد و دوست گرفته تا دشمن و مخالف سرسخت. شناختن این آدمها به شناختن مردی به این وسعت شاید کمک کند.

 

محمدتقی شریعتی (پدر، قرآن شناس و متخصص در فلسفه اسلام)

برادر کوچک پدرش بود. او بود که علی را با کتاب رفیق کرد و هنر فکر کردن و انسان بودن را یادش داد. وقتی معلم ششم دبستانش به پدر گفت «از همه معلمها باسوادتر است و از همشاگردیهایش تنبل‌تر!» از ته دل شاد شد اما گاهی که از گله معلمها شاکی می‌شد، نصیحتش می‌کرد: «پسر جان، یک ساعت هم درس خودت را بخوان.» و او باز هم خونسرد و ساکت می‌رفت بین کتابها که دورتادور کتابخانه توی قفسه‌ها چیده شده بودند و او را به خود می‌خواندند.

پدر کتاب می‌خواند و پسر کنجکاو رد کتاب را می‌گرفت و از ترس اینکه پدر منعش کند که این مناسب سن تو نیست، گاهی پنهانی می‌خواندشان. اما پدر دیگر می‌دانست پسر معجونی است که هرچند می‌چزاندش اما هرچه پدری برای پسرش آرزو می‌کند، او دارد.

پدر به چشم پسر همیشه با ایمان و استوار بود، حتا وقتی برایش گفتند که «وقتی در زندان بودی، نیمه‌های شب از خواب می‌پرید، به کتابخانه می‌رفت، سر سجاده‌اش می‌نشست و دعایت می‌کرد. گاه عقده‌اش می‌ترکید اما خودش را ساکت می‌کرد و گاه با ناله اسمت را آهسته صدا می‌زد.»

 

مترلینگ (نویسنده کتاب اندیشه های مغز بزرگ)

دبیرستانی بود و عاشق کتاب. آن روز بعد از ظهر، سر سفره ناهار، پدر با غذا بازی می‌کرد و کتاب «اندیشه های مغز بزرگ» را می‌خواند. آن روزها بازار این کتاب داغ بود. او هم کنار پدر نشست. کتاب با این جمله شروع شده بود: «وقتی شمعی را پف می‌کنیم، شعله‌اش کجا می‌رود؟» و همین جمله کاری بود. به قول خودش انگار مغزش افتتاح شد. دیگر فلسفه شد همدم همیشگی‌اش.

به نظر با مترلینگ شباهتهایی هم داشتند. مثلا اینکه موریس در انشاء استعداد فوق العاده‌ای داشت، افکارش را مدیون تعالیم پدرش بود و به جهان با چشمانی شکاک و متفکر نگاه می‌کرد.

 

فلسفی (دوست و همرزم)

تنها کسی که به اعتراف دکتر، حسادتش را برانگیخت همین دوست گرمابه و گلستانش بود؛ از آن دوست‌های یک روح در دو کالبد. کسی که باعث شد علی بازیگوش، هوای پشت بام و کاغذ بازی از سرش بیفتد و به درس و مشق علاقمند شود و حتا از او جلو بزند. دوازده سال باهم پشت میز و نیمکت مدرسه درس خوانده بودند اما فقط هم درس و هم رزم نبودند.

اوایل دوران دانشجویی، مسئولیت برگزاری مراسم سالگرد نه اسفند، همان روزی که دکتر مصدق بعد از سقوط دوباره روی کار آمده بود، با آنها بود. آن روز هر دو را گرفتند. بعد از بازجویی از فلسفی، شریعتی را برده بودند بند مجرمان عادی و او را بند زندانیان سیاسی. فلسفی خودش را متهم اصلی معرفی کرده بود. و این برای او قابل تحمل نبود که این همه حقارت بکشد. حتا پنجره سلولش را باز کرده بود و هرچه بد و بیراه به زبانش آمده بود بارش کرده بود. بعدها احساس شرم کرده بود از این حرفها اما هیچ وقت نتوانسته بود او را ببخشد که روحش را که به خاطر پاکیزگی از این صفت می‌ستود، آلوده کرده بود و به او فهمانده بود، نداشتن حسادت گاهی به خاطر خودبینی و خود بزرگ بینی است.

 

پروفسور ماسینیون (استاد و اسلام شناسی)

«آه، اگر در زندگی ماسینیون را نمی‌شناختم و این حادثه بزرگ رخ نمی‌داد، تا آخر عمر از چه چیزها بی‌خبر می‌ماندم!»

پیرمردی هفتاد و نه ساله که به چشم دکتر زیبا بود، با چهره‌ای استخوانی، چشمهای ناآرام، همیشه در فکر، بی‌دقت به اطراف و دقیق در تفکر. مردی زود جوش بود و از زیبایی به همان اندازه بی‌طاقت می‌شد که از زشتی. شریعتی او را تقدیس می‌کرد و دوستش داشت، استاد روح سرکش شاگرد را سیراب می‌کرد و فوت و فن «فاصله گرفتن از ابتذال» را یادش می‌داد.

ماسینیون همه عمرش را بر سر تحقیق درباره حلاج و سلمان و فاطمه (سلام الله) گذاشته بود. دکتر دو کتاب «منحنی خصی زندگی حلاج» و «سلمان پاک» استادش را ترجمه کرد و در جمع‌آوری، خواندن و ترجمه متون درباره حضرت زهرا  (سلام الله) همراهش بود. همیشه از آن دو سالی که با استاد گذرانده بود، به عنوان «اوقات پرافتخار و فراموش نشدنی زندگیش» یاد می‌کرد.

 

گورویچ (استاد جامعه شناسی)

همکلاسیهایش او را گورویچ شناس لقب داده بودند. می‌گفتند از مریدان و شیفتگان و نزدیکان فکری اوست. در پنج سالی که شاگردیش را کرده بود، تنها کسی بود که افکار پیچیده استاد را خوب می‌فهمید. به او که می‌رسیدند، به شوخی به گورویچ متلک می‌گفتند. دکتر او را بزرگ می‌داشت چون عقلش را سیراب می‌کرد.

گورویچ نابغه، یهودی و کمونیست بود و از روسیه فراری. روزگاری با لنین دوست بود و بعد با استالین دشمن. بیست سال آوارگی در اروپا و امریکا کشید چون فاشیستها برای سرش جایزه گذاشته بودند و کمونیستهای استالینی به خونش تشنه بودند.

 

پرفسور شاندل (قدری فیلسوف، قدری شاعر و قدری سیاستمدار)

خودش می‌گفت بیش از هر نویسنده و متفکر دیگری از نظر هنری و فکری (علمی و اعتقادی) تحت تاثیر اوست. نام ادبی خودش را هم از نام او گرفت: «شمع» (که به فرانسه می‌شود شاندل)؛ «و شمع چیزی نیست جز آمیزه نخستین حروف نام کامل من.»

شاندل بین دکارت و بودا در نوسان بود، با منطق یونان سر و سری داشت ولی هیچوقت «انسان حیوان ناطق است» ارسطو را نپذیرفت. با علوم روز غریبه نبود و هنر شعرش را با آنها تزیین می‌کرد و از اشراق شرق بهره‌ها می‌برد. بعضی می‌گویند شاندل همزادی است که شریعتی برای خود آفرید تا آنچه را که خود نمی‌توانست آشکار و مستقیم بگوید از دهان او بگوید. سعی می‌کرد قلم و زبان و نگاه او را داشته باشد.

 

ثقه الاسلام علوی

مشرب تصوف و حکمت داشت و به خاطر همین مورد انتقاد خیلی از اهل علم بود. شریعتی پانزده سال پای درس دین و عرفان او نشست. او را به آیت اللهی قبول داشت و بسیاری از معنویات و شیرازه اصلی دینش را مدیون او می‌دانست و نگاه بدیعش را می‌پسندید و قبول داشت که در آثار و افکارش رد پای افکار استاد حک شده است.

 

فخرالدین حجازی (خطیب فرهنگ مشهد، دوست مخصوص)

همه فخرالدین حجازی را به سخنوری می‌شناسند؛ از جنس سخنوران حسینیه ارشاد که بین دانشجویان و روشنفکران مسلمان گل کرد. لقبش «گنج نطقهای آتشین» بود. نگاه جدیدی به اسلام داشت و حرفش را با شور و خروش می‌گفت. در ارادتش به امام آنقدر افراطی بود که امام به او گوشزد کرد اینقدر تند نرود.

قدیمی‌ترها می‌گویند در دربار مناصبی داشت و مدتی هم در آستان قدس رضوی مدیر نشریه آنها بود. ولی کم‌کم انقلابی شد و با ارادتی که به شریعتی داشت با جمعشان همراه شد. جلسات سخنرانی فخرالدین حجازی همیشه پر مشتری بود.

 

شیخ قاسم اسلامی

از سرسخت ترین مخالفان دکتر بود که او را ملحد می‌دانست و «وسواس خناس» و «دجال» می‌خواندش. معتقد بود شریعتی خاتمیت رسول خدا را قبول ندارد. می‌گفت او ادعای پیامبری دارد. وقتی گروه فرقان شیخ قاسم را ترور کردند، خیلی ها که بدشان نمی‌آمد به شریعتی انگ بزنند، شایع کردند که این کار گروهک فرقان به خاطر گل روی دکتر بوده است.

 

ابراهیم انصاری زنجانی

دشمن زیاد بود. مخالفت، تهمت و حرفهای ناروا از دوست و دشمن هم کم نبود. دکتر اغلب سکوت می‌کرد انگار که بخشیده باشد. اما به صراحت گفته بود که انصاری زنجانی را نمی‌بخشد. چون گفته بود کسانی که برای گوش دادن به سخنرانی دکتر به حسینیه ارشاد می‌روند منحرف‌اند، مشکل جنسی دارند! دکتر برآشفته شده بود و جواب داده بود «حتی یک روسپی بی‌همه چیز هم نمی‌تواند چنین تهمت هایی را به پسران و دختران پاک حسینیه ارشاد بزند. من همه کسانی را که با من سر عناد و دشمنی داشته‌اند را می‌بخشم، به جز انصاری زنجانی را.»

 

رزاس (دختری با چشمانی به رنگ ابر)

یکسال، تقریبا هر روز همدیگر را می‌دیدند. دختر او را شلخته خطاب می‌کرد چون همین یک کلمه فارسی را بلد بود و دکتر هم هنوز فرانسه را خوب حرف نمی‌زد. اما رزاس می‌گفت که حرفهایش را می‌فهمد و چه بهتر از این. دختر کم حرف بود. جلوی کافه مادام کانار، مشرف به رودخانه مقدس به تماشای غروب می‌نشستند. روح فلسفی و شاعرانه رزاس ستودنی بود.

در چشم دختر impossible بود، بارها به او گفته بود. از او خوشش می‌آمد چون برخلاف دیگران او را نمی‌ستود بلکه می‌کاویدش.

رزاس به تورویل رفت و از آنجا نتیجه کاوشهایش را برای او فرستاد: «تو در بسیاری از راهها رشید و هموار و نیرومند و زیبا راه می‌روی اما در زندگی کردن  همچون افلیجی هستی.... به همان اندازه که به همه کسانی که با تو آشنایی و آمیزش دارند لذت می‌دهی و می‌ارزی، به کسانی که با تو زندگی می‌کنند رنج خواهی داد و بی‌ثمر خواهی بود.» و دکتر پذیرفته بود. به نظرش راست گفته بود!

 

حضرت زینب (س) (زبان علی در کام)

دوست داشت کنار حضرت زینب دفن شود، کنار کسی که «جوان مردان از رکابش جوانمردی آموختند.» اما شاید فکر نمی‌کرد تقدیرش اینگونه باشد. وصیت کرده بود او را پشت تالار حسینیه ارشاد دفن کنند. اما ساواک نگذاشت جسدش را به ایران بیاورند. دوستانش او را از لندن به دمشق بردند. امام موسی صدر بر او نماز خواند و در قبرستان کنار زینبیه به خاکش سپردند؛ کنار کسی که اعتراف می‌کرد حیرت زده‌اش می‌کند که انسان تا کجا می‌تواند برسد.

 

 


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0