بانوی ادب
چند سالی از شهادت حضرت زهرا (س) گذشته بود که امیرالمومنین (ع) از برادرش عقیل خواست زنی به او معرفی کند از قبیلهای شجاع. میخواست شیر فرزندانی برایش بیاورد. عقیل اصل و نصب قبایل را میشناخت. او فاطمه کلابیه، دختر حزام بن خالد بن ربیعة بن عامر را انتخاب کرد که شجاع تر از آنها در عرب سراغ نداشت. بانو وارد خانه که شد، دستی به سر زینب شش ساله کشید و گفت «خانم خانه، به خدمت خانه و شما آمده ام.» تا علی، فاطمه صدایش کرد، گریست. گفت « مرا فاطمه صدا نزنید. هربار که این نام را بگویید، دل بچهها میلرزد.» حسن، حسین، کلثوم و زینب کنار پدرشان، سر سفره غذا نشسته بودند. عباس تازه به دنیا آمده بود. بانو او را بغل گرفت و دور سفر، دور سر بچهها و پدر گرداندش و گفت «عباسم به فدای شما. عباسم به فدای همهتان.» بانو چهار پسر برای علی (ع) آورد؛ عباس، عثمان، جعفر و عبدالله. به او ام البنین گفتند یعنی مادر پسران. اما همیشه با بچههای فاطمه (س) جور دیگری رفتار میکرد. انگار که بیشتر از پسران خودش دوستشان داشت و احترامشان میکرد. بچهها هم از او یاد گرفته بودند این دردانهها را از خودشان بیشتر دوست داشته باشند. وقتی کاروان اسرای کربلا به مدینه نزدیک شد، بشیر جلوتر خود را به شهر رساند که خبر ورود کاروان را بدهد. تا بانو او را دید، دوید و پرسید: «چه خبر؟» بشیر مکث کرد و بعد گفت: «سرت سلامت، عباست شهید شد.» بانو باز پرسید: «چه خبر؟» بشیر گفت: «عبدالله هم.» بانو منتظر شد. بشیر حرف آخر را زد: «چه بگویم، عثمان و جعفرت هم شهید شدند.» بانو آشفته شد: «بشیر، از حسین چه خبر؟ همه بچههای من و همه آنچه زیر این گنبد میناست، به فدای ابی عبدالله. بگو از او چه خبر؟» و جواب بشیر با صیحه بانو همراه شد که: «بند دلم را پاره کردی، شاهرگ حیاتم را بریدی.» بانو هر روز همراه نوه اش، عبیدالله، فرزند عباس، به بقیع میرفت و نوحه میخواند، گریه میکرد و این اشعار را زمزمه می کرد: «اى آنکه عباس را دیدى که بر گروه بیچارگان حمله میکرد، و دنبال او از فرزندان حیدر، جنگاورانى بودند که هر یک یال و کوپالى داشتند، خبردار شدم که بر سر پسرم آسیب وارد شد، در آن حال که دستش قطع بود، واى بر من که ضربه عمود سرش را خم کرد، (عباسم) اگر شمشیرت در دستت بود، هرگز کسى به تو نزدیک نمىشد.» حتا مروان بن حکم، با شنیدن نوحهها میگریست.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٥ ب.ظ توسط مریم برادران
