یک روز طلایی (طلای زرد)
فاطمه به من میگفت «اسب». خیلی چیزهای دیگر هم میگفت اما وقتی به این اسم خطابم میکرد، منفعل میشدم. نه میتوانستم بگویم «خودت را لوس نکن» و نه میتوانستم «بدجنس» بخوانمش. او هم خنده شیطنت آمیزش را سر میداد و کیفور میشد.
به این صفت گاهی فکر میکردم. حتما چیزی میدید که این را میگفت. از آنجا که همه خودشان را دوست دارند، همیشه به جنبههای مثبت اسب بودن فکر میکردم، مثلا سرکش، مغرور، .... یعنی فکر میکردم اینها مثبتاند (البته که مثبتاند).
تا اینکه یک روز وقتی این کلمه را به کار برد که سخت مشغول کار بودم و مدتها بود که وقت نکرده بودم با او به پیاده روی بروم که تا میتوانیم از در و دیوار و از هر چه دلمان میخواست حرف بزنیم و گاهی چیزی که دوست داشتیم تناول کنیم.
این بار چنان با غضب این کلمه را به کار برد که یخ زدم. و بعد صدای خندهاش نیامد! دفتر و دستکش را جمع کرد و با غیظ رفت. قضیه جدی بود. راستش آنقدر سرگرم بودم که برای غر زدنهایش پشیزی ارزش قائل نشده بودم. و این برای او یعنی فاجعه انسانی.
آنروز فهمیدم هر کلمه هرچقدر هم خوب باشد و با بار معنایی مثبتی به کار برود، اگر قدرش را ندانی ممکن است به چیزی ضد خودش تبدیل شود. از آن روز خیلی سال گذشته. دیگر زیاد به بار مثبت یا منفی کلمهای که در موردم به کار میبرند فکر نمیکنم. دلم نمیخواهد زیادی مغرور بشوم یا له و لورده! اما ترجیح میدهم روز آخر دنیا برآیند بار کلمات حقیقتم مثبت باشد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٩ ب.ظ توسط مریم برادران
