گمشده شاهزاده
گفت «دیروز عکسها و نوشته های چند ساله گذشته را آورده بودم و خاطراتم را مرور می کردم. آنقدر افسرده شدم که شب توی خواب کابوس میدیدم. دیشب خیلی بد خوابیدم.»
من که میشناختمش، زندگی نسبتا خوبی دارد. به نظر آدم موفقی است. گفتم «خاطرات خوب که افسردگی نمیآورد؟ تازه بد هم که باشند، دیگر فقط نقش خاطرهاند. به یاد که میآیند آزارشان آنقدرها دردناک نیست. البته بستگی دارد به خود آدم که چطور نگاهشان کند.»
گفت «توی این ده دوازده سال، باید یک جهش بزرگ در زندگیم رخ میداد. اما من احساس تغییر خاصی نمیکنم. فقط روز و شبها گذشته!»
اتفاق خاص، جهش بزرگ... همین که زندگی میکنیم خودش اتفاق بزرگی نیست؟ شاید ما چیزهایی را نشانه میگیریم که واقعی نیستند، ظرف چشممان را پر نمیکنند، دنبال چیزی هستیم که نیست، نیست در جهان است. در اینکه روح را دنیا راضی نمیکند حرفی نیست، اما این چیزی است و رضایت از زندگی چیزی دیگر. زندگی خود آنقدر قصه دارد که اگر درست بخوانیمشان، هزار و یک شبش از ما آدم میسازد. شاید ما شهرزادمان را گم کردهایم.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤۸ ب.ظ توسط مریم برادران
