پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت
پیرزن زرد شده بود. مشتی استخوان بود و پوستی. سر انگشتان دستش خمیده بود. موهای نخ نمای سرش بیشتر مشکی بود و سفیدها رنگ حنایی داشتند.
چشمهایش کاملا باز بود. زل زده بود به جایی و صورتش حالتی نداشت که بشود تشخیص داد به چه چیزی اینطور نگاه میکند. کوتاه قد بود یا به خاطر پیری اینطور کوچک شده بود.
او را که توی وان غسال خانه به پهلو گذاشتند، زخم بسترش پیدا شد. با لیف و صابون او را شستند و آبهای صدر و کافور را رویش ریختند. کسی نبود که برایش دعایی بخواند یا مثل باقی مردهها، برایش گریه و شیون کنند. تنها بود، تنهای تنها.¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٧ ب.ظ توسط مریم برادران
