گلیم صادق
داستانهای صادق هدایت را دوست دارم. تقریبا بیشترشان را خواندهام. از موضوع و زاویه دیدش خوشم میآید. نه اینکه سیاه بودنش را دوست داشته باشم، اینکه مثل خودش میبیند و مینویسد و به همین خاطر قوی از آب در میآید به دلم مینشیند. اسلوب کارهایش هم قوی است. به جز اینکه فرانسه دانیش ترکیبات فارسی را خراب میکند، کارهایش را با میل و رغبت تا ته میخوانم؛ بدون اینکه از این کار پشیمان شوم.
امروز از دستفروش مرموزی که عینک آفتابی زده بود و روی پل سر پوشیده شهرک غرب کتابهای غیرمجاز میفروخت، یک نمایشنامه خریدم به اسم «افسانه آفرینش؛ خیمه شب بازی در سه پرده» که نوشته هدایت بود. تا به حال ندیده بودم. افست بود و خیلی کوچک؛ 30 صفحه. تا برسم به سیدخندان خواندمش.
برای اولین بار از کارش خوشم نیامد. هرچند تا ته رفتم اما یه جور توهین و پا از گلیم خود بیرون گذاشتن به نظرم آمد. معلوم بود پشت حرفهایش مطالعه و دانستن است. اما بازنمایی دانایی از دریچه ذهنی بیمار چیز عجیبی از آب درمیآید! رنج ستودنی است اما وقتی به پشت پا زنی به چیزهایی برسد که ارزش حساب میشوند، اصلا قابل قبول نیست. نمیدانم چه میشود که اینطور میشود. مثلا با خدا هم شوخیمان میگیرد و او را تا آدمی حقیر پایین میآوریم چون خودمان نمیتوانیم قد بکشیم. اصلا کارش برایم قابل قبول نبود؛ چیزی در مایههای آیات شیطانی!
اما یک قاعده کلی وجود دارد: در هر چیز، هرقدر کوچک و حقیر، می توان چیزی کشف کرد که دل را راضی کند. یعنی در هر چیز درسی نهفته است. در این کتاب سراپا مهمل یک جایی حرف نابی میزند. جبراییل به آدم و حوا که از بهشت رانده شدهاند و حالا دارند خودشان را گول میزنند که «خوب شد، اینجا بیشتر خوش میگذرد»، میگوید: «پیداست که کمکم دارید عادت میکنید. شماها در بهشت هم راضی نبودید. اینجا هم راضی نیستید. هیچوقت راضی نخواهید شد.» آنوقت آدم میگوید: «همه دلخوشی من همین حواست.» و حوا میگوید: «عوضش من هم تو را دوست دارم.»
فضای این قسمت کار به طور قابل ملاحظهای با بقیه نمایشنامه فرق دارد. انگار حزن و برگشت به فطرت و حقیقت آدمیزاده بدجوری توی چشم میزد. آدمیزاد است دیگر. صادق هدایت است دیگر!
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٢٥ ب.ظ توسط مریم برادران
