بازی آدم شدن

اگر دوست داشتن را تجربه نکنی، خیلی باختهای. چون خودخواهی راهش را به دلت باز میکند و آنوقت پشت سرش حسادت، کینه، دروغ و عجب راه میافتند و درونت لنگر میاندازند.
اگر عاشق شدن را تجربه نکنی، شاید نباخته باشی، اما تجربه بزرگی را از دست دادهای. مزه آن فرق دارد. تلخی دوست داشتنی؛ مثل قهوه. یک جور تناقض با خودش دارد. شاید به خاطر همین خیلیها به راحتی طردش میکنند. حس عجیبی دارد. همه وجودت انگار لطیف میشود، سیال میشود، قدرت درک بالا میرود انگار که دریچههایی که تا قبل از این اتفاق بسته نگه داشته شدهاند، باز میشوند. دنیا رنگ دیگر میگیرد. آدم خودش را طوری مییابد که شاید هیچوقت فکرش را هم نکرده بود.
به نظرم عاشقی یک قدم با دوست داشتن فرق دارد. اما دوست داشتن متعادلتر است. عاشقی تجربه است و مدت دارد. نه که تمام شود، اگر عمیق شود، در هر مرحله درخششی دارد و بعد آرامشی و تعادلی. یک جور ضربان در زندگی.
یعنی این دو لازم و ملزوم یکدیگرند. برای آنکه روزمرگی گریبانمان را نگیرد، لحظات اوج لازم اند. برای انکه بتوانیم متعادل زندگی کنیم، لحظات آرام بدون تلاطم لازم اند. برای آنکه یادمان نرود باید دستمان را بگیرند، لحظات ناامیدی و پوچی لازماند. برای آنکه یادمان نرود چشمانش به مهربانی ما را میپاید، لحظات حضور تنهایی لازم اند. اما در همه اینها دوست داشتن حرف اول را میزند. کسی که خودش را خیلی دوست داشته باشد، حتما دیگران را دوست خواهد داشت. چون دوست ندارد ویران شود، نمیخواهد خودخواه و بیمار بشود.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠۳ ب.ظ توسط مریم برادران
