آرامش
پدربزرگ را با سکوت و نمازهای طولانیش به یاد داریم. میگفت کلمه ارزش دارد. نباید به هر دلیلی بیرون بپرد. نوههای بزرگتر شیفتگی محرمهایش را هم به یاددارند. مادرم میگوید عاشورا شب همیشه حالش به هم میخورد؛ از رنجی که آن روز کشیده بود.
هر آخرهفته به خانهشان میرفتیم. از راه میرسیدیم و او سلام میداد به ما و ما نوهها از ذوقمان او را بغل میگرفتیم و میبوسیدیم و حواسمان نبود که باز هم آقا جون سر نماز است؛ عبا پوشیده و سر سجاده. گاهی که میآمد خانهمان دوست داشتم زیاد بماند. نمیدانم چرا. او که نه همبازی من بود و نه هم زبانم. به هرحال دوست داشتم باشد و من ببینمش.
آخرین تصویری که از بودنش در خانهمان یادم هست، آن روز آفتابی است که زیر درخت کوتاه انارمان ایستاد و تک سرفهای کرد. آفتاب افتاده بود به چشمش و چشمهاش از پشت عینکش ریزتر شده بود.
شب آخر را هم یادم هست. کوچک بودم؛ پنج ساله. دراز کشیده بود و ذکر میگفت. بچههایش دورش را گرفته بودند. مادرم بالای سرش قرآن میخواند. نمیفهمیدم مرگ چیست. به حال احتضار بود. دایی مرا فرستاد بالا که بخوابم. به اکراه رفتم. دلم میخواست بمانم در آن جمع. صبح که بیدار شدم همه گریه میکردند. از گریه مادرم بیشتر از همه بهت زده بودم. نمیدانستم مرگ چیست.بعدها شنیدم که سلام داده بود به امام رضا (ع) و او را تکریم کرده بود به خاطر ورودش به خانه و چشمهایش را بسته بود. وقتی او را بردند و ما رفتیم، مادر هنوز گریه میکرد. صورت او را که گذاشتند روی خاک من داشتم تماشا میکردم. زل زده بودم به او که خوابیده بود و مثل همیشه موهای جوگندمیش مرتب بود. آقاجون آن روز ساکت تر از همیشه بود. من نگاهش میکردم و مادرم گریه میکرد و من نمیفهمیدم مرگ یعنی چه. یک نفر که یادم نیست که بود، دستم را گرفت و مرا کنار کشید که نبینم، که نترسم.
همیشه فکر میکنم او مرد عاقبت به خیری بود. آقاجون تصادف کرده بود و بیست روز بعد فوت کرد؛ هشتم عید 1362. زمینگیر نشد و کسی را آزار نداد. سکوت کرد و حرفهایش را با خودش برد. هنوز وقتی او را به یاد میآورم ساکت است. زیر کرسی نشسته یا توی حیاط نقلیشان زیر آفتاب ایستاده است. شاید آنجا هم زیر سایه درختی مسکن داشته باشد که از لابه لای شاخ و برگهایش نور میزند و این بار چشمهایش را نمیآزارد.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٠٩ ب.ظ توسط مریم برادران
