حالا بگو شناسي يا ناشناس؟
هيچ وقت نتوانستم مثل تو عاشق امام زمان باشم. چهل شب رفتي جمكران. نمي دانم در سفر حج او را ديدي يا نه. هميشه از اينكه بپرسم خجالت كشيدم. شايد از اينكه بشنوم ديده اي و من آنقدر در خود آلودگي سراغ داشتم كه حتا جرات نكرده بودم چنين بخواهم، شرم داشتم.قرار بود سحر را بدنيا بياوري. گفتي دلم مي خواهد سرباز امام زمان بشود. خنديدم و تو فقط صداي خنده ام را از پشت تلفن شنيدي و اشكم را نديدي. بعد از آن ديگر پيدايت نكردم. هميشه يادت مي كردم اما گمت كردم. بعد از مدتها آمدي اما مثل هميشه بهانه گير. اما بهانه گيريت هم دلنشين است.
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٠٥ ب.ظ توسط مریم برادران
