مترو (1)
موبایلم را از کیفم درآوردم که اس.ام.اس و میسکالهایم را چک کنم. صدای پسر کوچولویی توجهم را جلب کرد. روبرویم نشسته بود. چهار سال بیشتر نداشت. موبایل ساختگیش را دم گوشش گذاشته بود و حرف میزد. وقتی فهمید نگاهش میکنم، نگاه پرشیطنتش را از من برگرداند و خیلی جدی موبایلش را خاموش کرد و شماره دیگری گرفت. روی یک تکه چوب دکمهها و مونیتور موبایل را کشیده شده بود. خیلی جالب بود. واقعا هیجان انگیز بود. پرسیدم موبایلش را چه کسی بهش هدیه داده یا خریده؟ خیلی جدی گفت «از توی حیاط مهد کودکمون چوبشو پیدا کردم. دادم داداشم برام درست کرد.»بعد گفت «یکی دیگه هم دارم.» و جیبهایش را گشت تا پیدایش کرد. احتمالا از لپ لپ درآورده بود. دکمه اش را که میزد چراغهایش روشن میشد. چندتا دختر دیگر هم آمدند سراغش. چه احساس غروری داشت. مادرش خندید و آهسته گفت «هر وقت اینطوری دخترها میان پیشش، شب میره برای باباش تعریف میکنه که آره بابا نبودی ببینی دخترا ریخته بودن دورم!»فکر کنم شنید. چون پشت چشمی نازک کرد و به حرکات جلب توجه کنندهاش ادامه داد.¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱٧ ق.ظ توسط مریم برادران
