من خراب و صلاح کار و دو صد عرق شرم
دیروز یک عالمه غر زدم. مثل بچه های لوس قهر کردم و گفتم معلومه دوستم نداری. مثلا پیش دستی کردم! سر شب خوابیدم؛ مثلا لجبازی و اینا. بعد که بیدار شدم، باز سراغ کارهایم نرفتم. نشستم و یک دل سیر فیلم دیدم. امروز گره از مشکل باز شده بود. فکر کردم احتمالا چون این بار حسابی به روی خودم آوردهام، زود کارم را راه انداخته!
به هرحال هنوز نمیدانم چرا خدا اینطوری است. اگر مثل بچه خوب سرت را بیندازی پایین و زندگی کنی و هرچه شد، صدایت درنیاید، حسابی حالت را میگیرد. اما همین که بی صبری کنی و شلوغ بازی راه بیندازی، همه چیز زود روبه راه میشود.
اما خداییش به شرمندگیش میارزد؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٩ ب.ظ توسط مریم برادران
