فکر نان
راننده تاکسی لکنتی مرد میانسالی بود با صورتی استخوانی. استخوان گونههایش از دو طرف بیرون زده بود و گوشهای بزرگش را بیشتر به چشم میآورد. چشمهایش از پشت عینک قاب مشکی ریز به نظر میرسید. دستهای بزرگی داشت. روی فرمان که رٍنگ گرفت، تازه متوجه بزرگی غیرعادی دستهایش شدم.
خانم چادری که کنارش نشسته بود، یکدفعه جا خورد. اما پیرمرد خیلی توی حال خودش بود و اصلا متوجه نگاه متعجب زن نشد. از آن آهنگهای جادهای گذاشته بود و حالا که نوار به قسمت موسیقی متن رسیده بود، خودش زده بود زیر آواز. از حرکات ریتمیک دستانش روی فرمان به نظر میرسید مهارت یا حداقل استعداد تنبک زدن را دارد.
کمی بعد ساکت شد و گفت: هنوز ناهار نخوردهم. صبحونه همیشه میخورم. چون به پدر و مادرم باید صبحونه بدم. خودمم میخورم. اما وقتی سرم به کار گرم میشه، یادم میره که ظهر اومد و رفت. ساعت چنده؟ اوه. نزدیک پنجه!
سری تکان داد و باز زد به آواز. احتمالا اینطوری گرسنگی را راحتتر فراموش میکرد.
وقتی کرایهام را دادم، گفت: سپاسگزارم؛ به قول ایرونیها. و خنده رنگ پریدهای کرد.
غروب بود و باد سرد زمستان گرمی خورشید را گرفته بود.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۳۳ ب.ظ توسط مریم برادران
