گويی عشق باريده بود...
از من نخواه باور کنم که عاشقی.
من عاشق دیدهام. هرگز این کلمه که نقل زبانها شده، به راحتی از دهان عاشق بیرون نمیآید. میماند در گلو، میآید زیر دندان، میرسد تا پشت لب، اما هرگز به این راحتی بیرون نمیجهد. آنقدر میماند تا پخته شود، آب شود در دهانش، هضم شود و با گوشت و پوستش یکی شود. خواب و خورش را و همه منظر نگاهش را بگیرد.
از من نخواه باور کنم تو یکی از آن جماعت انگشت شماری.
من دیدهام، نگو که نیست. میتوانم تو را ببرم و نشانت بدهم. آنوقت عرق شرمت را کدام دست پاک کند؟ دستی که کلاهت را هم نمیتواند نگه دارد؟
عشق طاهر است، تطهیر میکند. شنیدهای عشقه میپیچد و بالا میرود و خشک میکند؟ باور کن اینها قصه نیست. من قصه زیاد خواندهام اما وقتی فهمیدمشان که به چشم خودم دیدم.
دیدم که آب میشد و میخندید. کوه بود انگار بدن نحیفش. جرات نزدیک شدن نداشتی، آنقدر که عظمت بود در نگاهش.
آیا شده که فقط یک شب نتوانسته باشی پلک بزنی و آنوقت باز هم روز بعد مست شادی زیسته باشی، ننالیده باشی و گذر زمان را نفهمیده، گوش به کسی نکرده باشی؟ آیا شده شب دوم را هم اینطور گذرانده باشی و حتا به فکرت هم خطور نکرده باشد که چهطور چنین شده؟
از من نخواه باور کنم. بعضی حرفها آنقدر بزرگاند که شاید هرگز نباید جسارت به زبان آوردنش را داشت. مگر آنوقت که از آتش نمرود رد شده باشی و بتی شکسته باشی و فرزندی قربانی کرده باشی. شاید آنوقت رستگار شوی!
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۳٧ ب.ظ توسط مریم برادران
