من محور
نشست کنارم. احساس کردم دلش میخواهد حرف بزند. تا نگاهش کردم گفت: «دیدی؟ چقدر پر رو بودن. اون دوتا دخترو میگم. من اونجا نشسته بودم – و با انگشت صندلی ردیف اول را نشان داد- اومدن گفتن: می شه از اینجا پاشین اونجا بشینین که ما دوتا اینجا پهلوی هم بشینیم. چقد پررو!»
گفتم: «می خواستین پا نشین.»
جا خورد. گفت: «آره. اما اگه شما بودین چی کار می کردین؟»
گفتم «برا من فرقی نداره اینجا بشینم یا اونجا.»
ردیف دوم نشسته بودم. همانجایی که جای چرخ است و برآمدگی دارد. گفت «آخه اینجا بده. سختمه. اونجا رو انتخاب کرده بودم....»
ساکت شده بود. چند دقیقه بعد گفت «ببخشید، شما کار می کنین؟»
گفتم «بله.»
گفت «راضی هستین؟ یعنی اذیت نمی شین سر کار؟»
گفتم «بد نیست. نه. اما به هرحال کاره دیگه. سختی خودشو دارد.»
از همکارانش گفت که گویی از خودش کوچکتر و کم تجربه تر بودند «اونوقت این جوجهها میخوان به من چیز یاد بدن! بهشون گفتم: وقتی شما توی قنداق بودین، من داشتم کار می کردم. از بس پررو ن!»
صندلی جلو خالی شد و او تند رفت نشست. گفت «ببخشید که من از پهلوی شما بلند شدم. اونجا راحت نبودم.»
و بعد شروع کرد برای خانمی که کنارش نشسته بود قصه جایش را تعریف کرد. من پیاده شدم. فراموش کردم ازش خداحافظی کنم. احتمالا بعد از پیاده شدنم به بغل دستی اش گفته بود که من چقدر پررو بودم که با اینکه باهم دوست شده بودیم ازش خداحافظی نکردم!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠۳ ب.ظ توسط مریم برادران
