مهمان غيرمنتظره
من بزرگ شدهام. این را امروز فهمیدم. وقتی که برف باریده بود و من بدون آنکه بخواهم خودم را کنترل کنم، بدون اینکه اصلا بهش فکر کنم، یک راه تقریبا طولانی را بدون آنکه دست به برف بزنم یا هوس این کار در دلم زنده شود طی کردم! وقتی حیرت از این همه بیلطفی به سراغم آمد، نزدیک محل کارم بودم. تازه به دور و برم و زیباییهای نمایانش توجهم جلب شد اما باز هم به برف دست نزدم!
تمام روز سرکار ماندم. حتا به کسی غر نزدم که باهم بزنیم بیرون و لذت ببریم از بارش رحمت.
توی کوچه، نزدیک خانه بودم که هویج یخ زده توی پیادهرو مرا یاد آدم برفی انداخت و تازه یادم آمد چقدر منتظر باریدنش بودم!
عجیب است. من بزرگ شدهام بدون اینکه بخواهم سر به هوایی و کنجکاویم را با چیزی عوض کنم. نمیدانم چه اتفاقی افتاده. هرچه هست، این برف مرا یاد خودم انداخت.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٥۳ ب.ظ توسط مریم برادران
