قصه هزار و چند شب
زنگ زده که حالی بپرسد و به قول خودش بعد از مدتها بدون واسطه سفارش مطلبی برای مجله بدهد. صدایش اما غمی عجیب دارد. البته این روزها این چیزها عجیب نیستند. از کارهای جدیدم سراغ میگیرد و بعد بدون مقدمه میگوید: داشتم فکر میکردم وصیت کنم بعد از مرگم زندگینامهام را شما بنویسید یا ....
آنقدر شوکه شدم که حرفش را خورد. انگار از پشت تلفن دید که نفسم بند آمد. خودش خندید. گفتم: لطفا شما دیگر از این حرفها نزنید. این روزها آنقدر مرگ و میر دیدهایم که سیر شدهایم. کمی زندگی میخواهیم. نمیشود به این چیزها فکر کرد و دربارهاش حرف زد؟
حرف را کشید به قیصر امینپور و اینکه اینها عوارض جانبی آمدن زود هنگام چهلم اوست. بعد هم آرزوهای خوب کرد و با غمی که دیگر بدجوری نمایان شده بود گفت که اگر میشود گاهی سری به نشریه بزنم....
امروز داشتم فکر میکردم واقعا سختترین کار دنیا، زندگی کردن است. و ما آدمهای آسوده خواه - هرچند خبری از آسودگی نیست! سیری چند و از این حرفها - دیگر به نبودنش و باور نداشتنش تن دادهایم. تا جایی که میدانم همیشه قصه همین بوده. یعنی اگر غیر از این باشد آنوقت فلسفه دنیا زیر سئوال میرود. اما آیا قبلترها آدمها اینقدر خسته بودهاند؟ من که در بزرگترهایمان این را کمتر دیدهام و میبینم.
گاهی فکر میکنم آنها قویترند و شاید ما هوشمندتر. یعنی که آنها باورهایی داشتهاند و بخاطر همین راحتتر گذراندهاند و ما کمی اهل قیاسیم و دیر باورتر و عجولتر. نمیدانم. قصه دنیا از هزار و یک شب هم گذشته اما کسی هنوز پایانش را نمیداند. بخصوص نسل ما که دوست نداریم پایانش را بدانیم. هرچند حرفش را زیاد میزنیم.
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٢٤ ب.ظ توسط مریم برادران
