مگر آنکه در غار باشی
چند وقت است که بخاطر شرایط پیش آمده، دو روز سر کار نمی روم، دو روز هم که تعطیل است یعنی فقط سه روز می روم. حجم کاریم هم تغییری نکرده. تازه نیمه دوم سال معمولا کارها برکت هم میکند. اصلا دوست ندارم کارم را به خانه بیاورم و تا حالا این کار را نکرده ام. هفته پیش هم که کلا یک روز و نیم رفتم سر کار!
خلاصه که کمی کارها تلنبار شده اند. می خواستم خودم را بی خیال نشان دهم و انگار که اتفاقی نیفتاده. اما امروز دو نفر با شوخی و خنده گفتند که ای بابا... شما چرا؟
این "شما چرا" به اندازه صدتا نصیحت گاهی کار می کند. نه اینکه آدم فکر کند کسی است و حالا از کس بودن ساقط شده، بلکه انگار از هستی ساقط شده!
راستش تمام تلاشم را کردم و خیلی از کارهای عقب افتاده ام را انجام دادم و بقیه را هم لیست کردم و شرط کردم با خودم که بچه خوبی باشم و تا آخر این هفته همه را به سرانجام برسانم.
حالا دارم فکر می کنم چقدر مهم است که چه حرفی را به کی چطوری بگویی. اینکه بدانی کی باید لبخند بزنی، کی توبیخ کنی، کی گلایه کنی و کی داد بزنی یا چشم ببندی خیلی مهم است. شاید حتا اساس زندگی آدمها را با همین حرکات ساده بشود آشفت یا موتور محرک شد.
به هرحال زندگی اتفاق پیچیده ای است؛ بخصوص که تو تنها نیستی.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٢٦ ب.ظ توسط مریم برادران
