هل یستوی العمی و البصیر؟
دو تا تیله آبی توی صورت گرد سفید تپلی زل می زد به آدمها. انگشت نشانه اش توی دهانش بود و آب از لب و لوچه اش راه افتاده بود. توی لپهای گلی آویزانش انگار دوتا آلوچه قایم کرده بود.
چطور می شود از کنار این تصویر زنده گرم گذشت؟ هیچ کس بدون عکس العمل رد نمی شد. پدربزرگ می خندید و از اینکه نوه اش همه را به وجد آورده قند توی دلش آب می شد.
هر کسی را هدیه ای داده، اگر چشم بینا داشته باشیم همه اش قند است و شیرینی. کو چشمهای بینایمان؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٧ ب.ظ توسط مریم برادران
