قصه پدر
روزگاری برای پدر پوشاندن عیب مهم بود، حیا داشت، پنهان میکرد.
روزگاری پدر عاشق شد و پای عشقش ماند حتا به ازای رانده شدنش از بهشت. اما هیچ وقت نگفت تو نگذاشتی بمانم.
روزگاری پدر وقتی اشتباه کرد، توبه کرد، از او خواست ببخشدش، زاری کرد و از اینکه خواری گریبانش را بگیرد، گریخت. تنها نگریخت، گفت ربنا ظلمنا. همراهش را هم برد به جای امن، به ایمان.
روزگاری پدر آنقدر بر عشق پسر گریست که نابینا شد. روزگاری پدر میدانست باید بر کدام پسر بگرید و دست کدام را رها کند که برود زیر آب.
روزگاری پدر ....
انگار پدر، مقطوع النسل شده.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱۱ ب.ظ توسط مریم برادران
