وقتی نیست ...


انگار از کوه بالا برود

 

می گفتند «سید محمود، پدرت جز کرباس یا پشم به تن نکرد. گالش نمی پوشید، می گفت اینها مال اجنبی است، حرام است. تو مگر پسر بزرگ سید ابوالحسن نیستی؟» سید محمود مثل همیشه تبسم می کرد و می گفت «هرکس باید فرزند زمان خودش باشد.» می گفتند آخوند روشنفکر است. با اینکه مکتب ندیده، یکراست رفت قم تا دنباله رو پدر بشود، اما با همزمانهای خودش فرق داشت. طنین صدایش که می پیچید توی کوه، هنوز توی گوش مردم گلگرد طالقان هست، وقتی با سید تقی دشتی می خواند.

رفت قم و شب و روزش درس شد. تعطیلات هم که می آمد درس می گفت و مباحثه راه می انداخت. شب عروسیش به زور از کلاس بیرون کشیدندش. او هم با همان لباده فاستونی آبی و عبای مشکی اش آمد و کنار عروس نشست.

پدر که فوت کرد، دیگر تهران ماند. یعنی تصمیم گرفته بود نرود. احساس می کرد قرآن مهجور مانده. فکر می کرد «این بحثهای دقیق در فروع و احکام مگر برای عمل و سعادت فرد و اجتماع نیست؟» پس چرا این همه خفقان، هراس و فشار؟ دلش می خواست قران بیاید توی زندگی مردم. آن زمان تفسیر قرآن گفتن توی حوزه کراهت داشت. سید محمود از اجتهاد چشم پوشید، ماند تا مردم را با دین و روش زندگی آشنا کند.

تفسیر قرآن را در مسجد هدایت شروع کرد. پامنبریهایش بیشتر دانشجو، معلم، استاد و روشنفکران مذهبی بودند. اصلا هسته حرکت خیلی از تشکلهای دانشجویی و مذهبی و ملی از همانجا شکل گرفت. خیلیها همدیگر را همانجا پیدا کردند، کنار پدر. تفسیر گفتنش فرق داشت. احساس می کردی چقدر به کار می آید. پنج شنبه ها ساعتی که تفسیر روی آنتن می رفت، کوچه و خیابان خلوت می شد.

و بعد زندان رفتنها شروع شد. هر روز به بهانه ای؛ قزل قلعه، زندان قصر، تبعید به برازجان. بیرون نیامده باز به بهانه دیگر راهیش می کردند به حبس. زندان هم جای خوبی بود برای او که تفسیر بگوید و درباره ریشه ادیان بحث راه بیندازد، آن هم جاییکه هم سفره شان مارکسیستها و توده ایها بودند.

 


طعم آزادی و میوه انقلاب را که فرزندش بود زیاد نچشید، کمتر از هفت ماه. کار زیاد و خون دل خوردنها ضعیف و بیمارش کرده بود. سکته کرد. مسئول غسالخانه می گریست. سه روز پیش که آقا آمده بود و نماز جمعه را در بهشت زهرا خوانده بود و برای افتتاح غسالخانه رفته‌بود پیششان، به خنده به او گفته بود «مرا آوردند پیشت، مراعاتم را بکن.»

 

{مدتی به تحقیق و گرفتن مصاحبه درباره آیت‌الله طالقانی مشغول بودم. فکر نمی‌کنم خودم بنویسمش. به هرحال این متن کوتاهی است برای تشکر.}


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0