نوازش
پاورچين نميآيي. بهخاطر همين عاشقت شدهام. كمكم در دل مينشيني اما ته نشين نميشوي، هر روزت روزي است متفاوت.
از شصت روز قبل، آمدنت را در گوش زمزمه ميكني، آمادهام ميكني (آمادهام؟!). هي ميگويي رحمت، مغفرت، بركت و انگار نفس تنبلم را ميشناسي كه هميشه نيازمند تهييج است تا از خوابي ناز بيدار شود؛ مثل پدري كه با نوازش دخترش را بيدار مي كند نه با هوار و غافلگيري.
لقمه ميگذاري در دهانم. باز هم گاهي ناز ميكنم و نادانسته لب باز نميكنم براي بلعيدن! اما روي نميگرداني. خوبيات مرا بد كردهاست. اين هم تقصير تست. بد عادت شدهام.
ميگويي شهر رمضان و دلم شور ميافتد كه اين سفر را چطور تمام مي كنم، چطور تمام ميكني. آدميزاده هميشه در رنج است چون حتا وقتي لذتي را دارد، به فكر پايان، دلش ناآرام است.
عاشقت شدهام و دست زده ام به «دستان ترد ثانيهها». اين مسافر را بپذير.
آمين
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٠٩ ق.ظ توسط مریم برادران
